اگزیستانسیالیسمبزرگسالمجله فرزانش

نیروی حال

واژه ی هستی، چیزی را وصف نمی کند. البته، واژه ی خدا چنین نیست. هستی، مفهومی گشوده است. واژه ی هستی، آن بی منتهای نامشهود را در مفهومی محدود و بتواره جای نمی دهد. هرگز نمی توانیم صورتی ذهنی از هستی داشته باشیم. هیچ کس نمی تواند هستی را در انحصار خود در آورد. هستی، ذات توست. تو بدون واسطه با هستی خود در تماس هستی. هستی تو، حضور توست. من هستم، مقدم است بر من این یا آن، با چنین و چنان هستم. بنابراین، با برداشتن فقط یک گام، میتوانی از واژه ی هستی به تجربه ی هستی برسی.

 

بزرگترین مانع تجربه ی این حقیقت کدام است؟ بزرگترین مانع برای تجربه ی این حقیقت، یکی پنداشتن خود و ذهن است. این خطا، موجب گریزناپذیری فکر می شود. ناتوانی در توقف فکر، بزرگترین مصیبت است، اما ما متوجه این نکته نمی شویم زیرا تقریبا همه از آن رنج می برند و این رنج عادی شده است. هیاهوی بی وقفه ذهن، مانع پیدا کردن قلمرو ساکت درون می شود؛ قلمرویی که از هستی جدا نیست. هیاهوی ذهن، همچنین، «خود» ذهنی و دروغین می آفریند و همین «خود» ذهنی ست که سایه ای از ترس و رنج بر زندگی ما می افکند. این موضوع را به طور جزئی تر مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد.

 

دکارت فیلسوف عقیده داشت که بنیادی ترین حقیقت را یافته است: «من می اندیشم، پس هستم.» او، در واقع، اساسی ترین خطا را به زبان آورده بود: مساوی پنداشتن فکر و هستی و یکی پنداشتن خود با فکر. کسی که به فکر معتاد است – که همه به آن معتادند – در حالتی از جدایی، در دنیای پیچیده در مشکلات و درگیری زندگی می کند. دنیایی که تکه پاره شدنهای روزافزون ذهن را منعکس می کند.

 

روشن شدگی، حالتی ست از وحدت، یگانگی و در نتیجه، آرامش ژرف. یگانگی با | زندگی ای که در همهی صورتها ظهور کرده است، یگانگی با جهان، یگانگی با خویشتن خویش و حیات ناپیدا – یگانگی با خدا. روشن شدگی، فقط پایان گرفتن رنجها و درگیری های مدام درونی و بیرونی نیست، بلکه پایان سلطه ی وحشتناک فکر بی وقفه نیز هست. آه، چه رهایی باشکوهی! یکی دانستني خود و ذهن، توفانی پرگرد و غبار از مفاهیم، برچسب ها، تصورها، واژهها، قضاوتها و تعريفها می آفریند که چراغ همه ی رابطه های حقیقی را خاموش می کند.

 

یکی دانستن خود و ذهن، حجابی ست که تو را از تو دور می کند، تو را از آدم های دیگر دور می کند، تو را از طبیعت دور می کند، تو را از خدا دور می کند. همین حجاب تیرهی فکر است که توهم جدایی می آفریند، توهم این که «تو» هستی و یک «دیگری» کاملا جدا از تو. آنگاه، این نکتهی اساسی را فراموش می کنی که زیر سطح ظواهر همه ی چیزها و صورتهای جدا از هم، تو با همه چیز و همه کس وحدت داری. منظورم از فراموش کردن، آن است که دیگر واقعیت این وحدت بدیهی را احساس نمی کنی. ممکن است باور کنی که چنین وحدتی وجود دارد، اما نمیتوانی این وحدت را بشناسی یا تجربه کنی. آری، باور تسکین دهنده است. اما تجربه ی خود توست که رهایی می بخشد.

 

فکر، به بیماری تبدیل شده است. بیماری زمانی اتفاق می افتد که چیزهای در بدن از حالت تعادل خارج می شوند. برای مثال، جدایی سلول های بدن و تکثیرشان هیچ اشکالی ندارد، اما وقتی این اتفاق بی ارتباط با کل اندام رخ می دهد، سلولها به شدت افزایش می یابند و ما دچار سرطان می شویم. ذهن، اگر از آن درست استفاده شود، ابزاری ست عالی و مفید. اما اگر از این ابزار استفاده ی درستی نشود، ویرانگر میشود. به عبارت دقیق تر، نه اینکه تو از ذهن استفاده ای نابه جا می کنی – بلکه اساسا از ذهن خود هیچ استفاده ای نمی کنی. این ذهن است که تو را در دست خود می گیرد و از تو استفاده می کند. بیماری، همین است. تو باور کرده ای که عین ذهن خود هستی. این باور، توهمی بیش نیست. ابزار بر تو چیره شده است.

 

من کاملا موافق نیستم. درست است که ذهن من نیز، مانند ذهن بسیاری از آدم ها، پر است از فکرهای بی هدف. اما من هنوز می توانم از ذهنم استفاده کنم و با استفاده از ذهن خود، به چیزهایی برسم یا کارهایی را انجام دهم.

 

فقط به این دلیل که میتوانی جدول روزنامه ها را | حل کنی یا بمب اتمی بسازی، نتیجه نگیر که بر ذهن خود تسلط داری و تویی که آن را به کار میگیری. همان طور که سگ دوست دارد دندان خود را در استخوان فرو کند، ذهن نیز دوست دارد دندان خود را در مسئله ها فرو کند. به همین دلیل است که ذهن جدول حل می کند و بمب اتمی می سازد. تو هیچ علاقه ای به این چیزها نداری. بگذار از تو بپرسم: آیا میتوانی هر وقت که خواستی از ذهن خود رها شوی؟ آیا کلید «خاموش» ذهن را پیدا کرده ای؟

 

منظورتان این است که ذهن را به طور کل کنار بگذارم؟ نه، نمی توانم. شاید برای یکی دو لحظه بتوانم این کار را انجام بدهم.

 

بنابراین، ذهن است که تو را به کار گرفته است. تو ناآگاهانه خود را با ذهن خویش همذات پنداشته ای، بنابراین، حتی نمی دانی که تن به اسارت ذهن داده ای. مثل این است که جن زده شده باشی و خودت خبر نداشته باشی. تو این وضعیت جن زدگی را عین خودت می پنداری. آغاز رهایی، هنگامیست که تو درمی یابی که وجود حقیقی تو همان حالت جن زدگی تو نیست – یعنی همان حال متفکر. اگر این نکته را بدانی، حقیقت خویش را مشاهده خواهی کرد. به محض آنکه شروع به تماشای متفکر می کنی، سطحی بالاتر از آگاهی را در خویش فعال میسازی. آنگاه، میفهمی که قلمرویی بی کرانه از آگاهی وجود دارد که ورای فکر توست، و نیز میفهمی که فکر پاره ای کوچک و حقیر از آن قلمرو بی کرانهی آگاهی است. البته، این نکته را نیز درمی یابی که تمامی آنچه که مهم است – زیبایی، عشق، خلاقیت، شادمانی، آرامش درون – آن سوی ذهن جوانه می زنند و می بالند. بدین سان، بیدار می شوی…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا