مجله فرزانشنظریه های روانشناسی

نظریه سلسله مراتب نیازهای آبراهام مازلو

زندگی مزلو (1970-1908)

احساس های حقارت و جبران

مزلو که از هفت فرزند خانواده فرزند اول بود، در سال 1908 در ناحیه بروکلین، نیویورک به دنیا آمد. والدین او مهاجرانی با تحصیلات کم بودند که به ارتقای وضعیت مالی ناچیز خود امید چندانی نداشتند. پدر مزلو در 14 سالگی روسیه را ترک کرد و با پای پیاده خود را به اروپای شرقی رساند و به قدری بلندپرواز بود که توانست خود را به ایالات متحده برساند. پدر مزلو انگیزه شدید برای موفق شدن را در پسر خود القا کرد.

کودکی مزلو مشقت بار بود. او به یک مصاحبه گر گفت: «با دوران کودکی که من داشتم، تعجب آور است که چرا روان پریش نشدم» (نقل شده در هال، 1968، ص 37). در اظهاریه ای که چند سال بعد از مرگ مزلو در نوشته های منتشر نشده او برملا شد این را می خوانیم: «خانواده من خانواده ای بدبخت و مادرم مخلوق وحشتناکی بود» (نقل شده در هافمن، 1996، ص 2). او منزوی و ناخشنود، بدون هیچ دوست صمیمی یا والدین با محبت، بزرگ شد. پدر او گوشه گیر بود و هر از گاهی زندگی زناشویی ناخشنود خود را ترک می کرد. مزلو گفت که پدرش «عاشق ویسکی و زن ها و مبارزه بود» (نقل شده در ویلسون، 1972، ص 131). سرانجام، مزلو با پدرش آشتی کرد، ولی در کودکی و نوجوانی نسبت به او فقط احساس خصومت می کرد.

رابطه مزلو با مادرش بدتر بود. زندگینامه نویسی گزارش داد که مزلو «با نفرتی برطرف نشده نسبت به مادرش بزرگ شد و هرگز به جزئی ترین سازش با او دست نیافت» (هافمن، 1988، ص 7). او خرافاتی بود و مزلو را به خاطر جزئی ترین خلافکاری فوراً تنبیه می کرد. او مزلو را تهدید می کرد که خداوند بدرفتاری وی را تلافی خواهد کرد. مادر مزلو به او محبت نمی کرد و نسبت به وی بی اعتنا بود و آشکارا از خواهر – برادران کوچکترش جانبداری می کرد. یک روز که مزلو دو بچه گربه را به خانه آورد، مادرش سر آنها را به دیوار کوبید و آنها را کشت. مزلو هرگز برخورد او را با خودش نبخشید و زمانی که مُرد، از شرکت کردن در مراسم تدفین وی خودداری کرد. این تجربه نه تنها بر زندگی عاطفی، بلکه بر کار او در روان شناسی تأثیر گذاشت. «کل فلسه زندگی و تمام پژوهش و نظریه پردازی من… در نفرت و انزجار از هرچیزی که او طرفدار آن بود، ریشه دارد» (نقل شده از مزلو در هافمن، 1988، ص 9).

مزلو در کودکی تصور می کرد با دیگران فرق دارد. او از هیکل لاغر و بینی بزرگ خود خجالت می کشید و به یاد می آورد که سال های نوجوانی اش مملو از عقده حقارت بودند. مزلو به یک مصاحبه گر گفت: «من در این دنیا کاملاً تنها بودم. احساس می کردم عجیب و غریبم. این واقعاً در خون من بود، احساس بسیار عمیقی که اشکالی در من وجود دارد. هرگز احساس نکردم که برتر هستم. فقط یک عقده حقارت بزرگ و دردناک در من وجود داشت» (نقل شده در میلتون، 2002، ص 42). او در جای دیگری نوشت: «سعی کردم چیزی را که نقص {جسمانی} بزرگی بود با هدایت کردن رشد خودم در مسیر موفقیت های ورزشی جبران کنم» (نقل شده در هافمن، 1988، ص 13). بنابراین، مردی که بعدها به نظریه آلفرد آدلر علاقه مند شد از چند جهت، نمونه زنده مفهوم جبران احساس های حقارت آدلر بود.

وقتی تلاش های مزلو برای جبران کردن و به شهرت و پذیرش رسیدن به عنوان ورزشکار با شکست روبه رو شد، به کتاب ها روی آورد. کتابخانه، زمین بازی کودکی و نوجوانی او، و مطالعه و تحصیل، راه خروج از محله فقیرنشین و تنهایی شد. خاطرات قدیمی مزلو مهم هستند، زیرا سبک زندگی او را نشان می دهند – زندگی دانش پژوهی – که او برای خودش درست کرد. او به یاد می آورد که صبح زود به کتابخانه محله می رفت و روی پلکان آن منتظر می ماند تا درها باز شوند. معمولاً یک ساعت قبل از شروع کلاس ها وارد مدرسه می شد و معلم به او اجازه می داد در کلاس خالی بنشیند و کتاب هایی را که به او امانت داده بود بخواند. با اینکه نمره های او متوسط بودند، ولی برای کسب پذیرش در سیتی کالج نیویورک کفایت می کردند. او در طول ترم اول در یک درس رد شد و در پایان سال اول مشروط شد، ولی با پشتکاری که نشان داد، نمراتش بهبود یافتند. او به درخواست پدرش تحصیل در رشته حقوق را شروع کرد، ولی بعد از دو هفته نتیجه گرفت که این رشته را دوست ندارد. چیزی که او واقعاً دوست داشت انجام دهد، مطالعه همه چیز بود.

 

رشد شخصیت: سلسله مراتب نیازها

مزلو سلسله مراتبی از «پنج نیاز فطری» را معرفی کرد که رفتار انسان را برانگیخته و هدایت می کنند (مزلو، 1968، 1970). این نیازها عبارتند از: نیازهای فیزیولوژیکی، ایمنی، تعلق پذیری و محبت، احترام و خودشکوفایی.

مزلو این نیازها را «مرتبط با غریزه» نامید، که منظورش این بود که آنها عنصر ارثی دارند. اما، این نیازها می توانند تحت تأثیر یادگیری، انتظارات اجتماعی، و ترس از عدم تأیید قرار گیرند. با اینکه ما هنگام تولد به این نیازها مجهز هستیم، ولی رفتارهایی که برای ارضاء کردن آنها انجام می دهیم آموخته شده هستند و بنابراین، از فردی به فرد دیگر تفاوت دارند. این نیازها از قوی ترین تا ضعیف ترین، ترتیب یافته اند. قبل از اینکه نیازهای سطح بالا تأثیرگذار شوند، باید نیازهای سطح پایین حداقل تا اندازه ای ارضا شده باشند. برای مثال، افراد گرسنه تمایلی به ارضاء کردن نیاز به احترام ندارند. آنها دل مشغول ارضا کردن نیاز فیزیولوژیکی به غذا هستند، نه کسب تأیید و احترام از جانب دیگران. فقط بعد از اینکه افراد غذا و سرپناه کافی و مناسب داشته باشند و هنگامی که باقی نیازهای سطح پایین ارضا شده باشند، نیازهای بالاتر در سلسله مراتب، آنها را برانگیخته می کنند.

بنابراین، همه نیازها به طور همزمان ما را برانگیخته نمی کنند. به طور کلی، فقط یک نیاز بر شخصیت ما غالب خواهد بود. اینکه این نیاز کدام یک خواهد بود بستگی دارد به اینکه کدام نیازهای دیگر ارضا شده باشند. کسانی که در مشاغل خود موفق هستند دیگر به وسیله نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی برانگیخته نمی شوند و حتی از آنها آگاه هم نیستند. این نیازها به قدر کافی برآورده شده اند. افراد موفق به احتمال زیاد به وسیله نیاز به احترام یا خودشکوفایی برانگیخته می شوند. با این حال، مزلو معتقد بود که ترتیب نیازها می تواند تغییر کند. اگر رکود اقتصادی باعث شود که برخی افراد کار خود را از دست بدهند، امکان دارد نیازهای ایمنی و فیزیولوژیکی اولویت خود را بازیابند. توانایی پرداختن وام، از محبوبیت نزد همکاران یا دریافت جایزه از یک سازمان محلی، باارزش تر می شود.

 

ویژگی های نیازها

مزلو چند ویژگی نیازها را شرح داد.

  • هرچه یک نیاز در سطح پایین تر سلسله مراتب باشد، نیرومندی، قدرت و اولویت آن بیشتر است. نیازهای بالاتر، ضعیف تر هستند.
  • نیازهای بالاتر بعدها در زندگی آشکار می شوند. نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی در کودکی ایجاد می شوند. نیازهای تعلق پذیری و احترام در نوجوانی ایجاد می شوند. نیاز به خودشکوفایی تا میانسالی ایجاد نمی شود.
  • چون نیازهای بالاتر برای زنده ماندن کمتر ضروری هستند، ارضای آنها را می توان به تعویق انداخت. ناکامی در ارضا کردن نیاز بالاتر موجب بحران نمی شود. ناکامی در ارضا کردن نیاز پایین تر، موجب بحران می شود. به همین دلیل، مزلو نیازهای پایین تر را «نیازهای کمبود» نامید؛ ناکامی در ارضا کردن آنها موجب نارسایی یا کمبود در فرد می شود.
  • گرچه نیازهای بالاتر برای زنده ماندن کمتر ضروری هستند، ولی به بقا و رشد کمک می کنند. ارضای نیازهای بالاتر به بهبود سلامتی و طول عمل منجر می شود. به همین دلیل، مزلو نیازهای بالاتر را «نیازهای رشد» یا «هستی» نامید.
  • ارضای نیازهای بالاتر از لحاظ روان شناختی نیز مفید است. ارضای نیازهای بالاتر به خشنودی، شادی و رضایت خاطر منجر می شود.
  • ارضای نیازهای بالاتر به شرایط بیرونی (اجتماعی، اقتصادی و سیاسی) بهتر از ارضای نیازهای پایین تر نیاز دارد. برای مثال، دنبال کردن خودشکوفایی در مقایسه با دنبال کردن نیازهای ایمنی، به آزادی بیان و امکانات بیشتر نیاز دارد.
  • لزومی ندارد که یک نیاز قبل از اینکه نیاز بعدی در سلسله مراتب اهمیت پیدا کند، به طور کامل ارضا شده باشد. مزلو درصد نزولی ارضا را برای هر نیاز مطرح کرد. او با ارائه یک مثال فرضی، شخصی را توصیف کرد که به ترتیب 85 درصد از نیازهای فیزیولوژیکی، 70 درصد از نیازهای ایمنی، 50 درصد از نیازهای تعلق پذیری و محبت، 40 درصد از نیازهای احترام و 10 درصد از نیاز خودشکوفایی را ارضا کرده است.

 

نیازهای فیزیولوژیکی

اگر تا به حال هنگام شنا کردن در زیر آب برای هوا تقلا کرده باشید یا مدت طولانی بدون غذا مانده باشید، می دانید که وقتی بدن شما دستخوش کمبود فیزیولوژیکی شده است نیاز به محبت و احترام یا هر نیاز دیگری چقدر پیش پا افتاده می شود. همان گونه که اشاره کردیم، کسی که گرسنگی کشیده فقط برای غذا اشتیاق دارد. اما بعد از اینکه این نیاز ارضا شده باشد، فرد دیگر به وسیله آن تحریک نمی شود. این نیاز دیگر رفتار را هدایت یا کنترل نمی کند.

این حالت، وضعیت اغلب افراد را در فرهنگ مرفه و صنعتی شده توصیف می کند. آمریکایی های طبقه متوسط به ندرت به فکر ارضا کردن نیازهای بقای خود هستند. در فرهنگ هایی که مردم به فکر نیازهای بنیادی برای زنده ماندن هستند، نیازهای فیزیولوژیکی به عنوان نیروهای برانگیزنده، تأثیر بیشتری بر فرد دارند. چون نیازی که ارضا شده، دیگر رفتار را برانگیخته نمی کند، نیازهای فیزیولوژیکی نقشی جزئی برای اغلب ما ایفا می کنند.

 

نیازهای ایمنی

مزلو معتقد بود که نیاز به ایمنی و امنیت معمولاً سایق های مهمی برای کودکان و بزرگسالان روان رنجور هستند. بزرگسالانی که از لحاظ هیجانی سالم هستند معمولاً نیازهای ایمنی خود را ارضا کرده اند، وضعیتی که به ثبات، امنیت و رها بودن از ترس و اضطراب نیاز دارد. نیازهای ایمنی به وضوح در رفتار کودکان مشاهده می شوند، زیرا وقتی امنیت آنها تهدید می شود فوراً و آشکارا واکنش نشان می دهند. بزرگسالان برای جلوگیری از واکنش های خود به موقعیت های خطرناک، روش هایی را یاد گرفته اند.

نشانه آشکار دیگری از نیازهای ایمنی کودکان، ترجیح آنها برای دنیایی منظم و قابل پیش بینی است. آزادی و آسان گیری خیلی زیاد، به بی نظمی منجر می شود. این وضعیت احتمالاً اضطراب و ناامنی را در کودکان به وجود می آورد، زیرا امنیت آنها را تهدید می کند. مقداری آزادی باید به کودکان داده شود، ولی فقط در محدوده توانایی آنها برای کنار آمدن. این آزادی باید با راهنمایی توأم باشد، زیرا کودکان هنوز قادر نیستند رفتار خودشان را هدایت کرده و پیامدهای آن را درک کنند.

بزرگسالان روان رنجور و ناایمن نیز به نظم و ساختار نیاز دارند، زیرا نیازهای ایمنی هنوز بر شخصیت آنها غالب هستند. افراد روان رنجور به صورت بی اختیار و وسواسی از تجربیات تازه دوری می کنند. آنها دنیای خود را طوری ترتیب می دهند که قابل پیش بینی باشد و وقت خود را تنظیم نموده و اموال خویش را سازماندهی می کنند. مدادها باید در کشوی خاصی نگهداری شوند و پیراهن ها باید در کمد به یک سمت آویزان شده باشند.

مزلو خاطرنشان کرد که گرچه اغلب بزرگسالان بهنجار، نیازهای ایمنی خود را ارضا کرده اند، ولی امکان دارد که این نیازها هنوز بر رفتار آنها تأثیر داشته باشند. خیلی از ما اوضاع قابل پیش بینی را به نامعلوم ترجیح می دهیم؛ نظم را به هرج و مرج ترجیح می دهیم. به همین دلیل است که برای آینده پس انداز می کنیم، خود را بیمه می کنیم، و به جای اینکه ریسک کرده و به سراغ شغل های تازه ای برویم تصمیم می گیریم در شغل امنی باقی بمانیم. با این حال، نیازهای ایمنی برای بزرگسالان بهنجار به اندازه کودکان یا افراد روان رنجور، نیروی زیاده از حد برانگیزنده نیستند.

 

نیازهای تعلق پذیری و محبت

در صورتی که نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی ما به قدر کافی ارضا شده باشند، به نیازهای تعلق پذیری و محبت توجه می کنیم. این نیازها می توانند از طریق رابطه صمیمی با یک دوست، معشوق، یا همسر یا از طریق برقراری روابط اجتماعی در گروه ابراز شوند.

ارضا کردن نیاز به تعلق در جوامعی که به طور فزاینده ای تغییر می کنند، دشوارتر است. شمار کمی از ما در محله ای زندگی می کنیم که در آن بزرگ شده ایم و دوستان دوران مدرسه خود را حفظ کرده ایم. از آنجایی که مدارس، مشاغل، دوستان فیس بوک و جوامع خود را به طور مکرر عوض می کنیم، امکان ریشه دواندن و پرورش دادن احساس تعلق پذیری برای ما وجود ندارد. خیلی از افراد سعی می کنند نیاز به تعلق را به صورت های دیگری ارضا کنند، نظیر اینکه به کلیسا یا کلوب ورزشی ملحق شوند، در یک کلاس ثبت نام کنند، یا برای خدمت رسانی داوطلب شوند.

نیاز به محبت کردن و محبت دیدن را می توان از طریق برقرار کردن رابطه صمیمانه با دیگران ارضا کرد. مزلو محبت و عشق را با میل جنسی که نیازی فیزیولوژیکی است برابر ندانست، ولی می دانست که میل جنسی یک راه برای ابراز نیاز به عشق و محبت است. او معتقد بود که علت اصلی ناسازگاری هیجانی، ناکامی در ارضا کردن نیاز به عشق و محبت است.

 

نیازهای احترام

بعد از اینکه احساس کردیم دوستمان دارند و احساس تعلق پذیری کردیم، در حالتی قرار می گیریم که دو نوع نیاز به احترام ما را برانگیخته می کنند. ما نیاز داریم که به شکل احساس حرمت نفس، برای خودمان ارزش و احترام قائل باشیم و در ضمن نیاز داریم که دیگران به شکل مقام، تأیید، یا موفقیت اجتماعی برای ما احترام قائل باشند. ارضای نیاز به عزت نفس به ما امکان می دهد تا از توانمندی ها، ارزش و کفایت خودمان احساس اطمینان کنیم و این به ما کمک خواهد کرد تا در تمام جنبه های زندگی خود شایسته تر و ثمربخش تر شویم. در صورتی که عزت نفس نداشته باشیم، احساس حقارت، عجز و نومیدی کرده و از توانایی خود برای مقابله کردن، چندان مطمئن نیستیم.

 

نیاز به خودشکوفایی

بالاترین نیاز در سلسله مراتب مزلو، یعنی «خودشکوفایی»، به حداکثر تحقق استعدادها و توانایی های ما بستگی دارد. گرچه امکان دارد کسی تمام نیازهای دیگر در سلسله مراتب را ارضا کرده باشد، اما اگر خودشکوفا نباشد، بی قرار، ناکام و ناخشنود خواهد بود. مزلو نوشت:

«موسیقیدان باید بنوازد، نقاش باید نقاشی کند، شاعر باید بسراید… تا در نهایت آرامش درونی داشته باشد» (1970، ص 46).

فرایند خودشکوفایی می تواند شکل های متعددی بگیرد، ولی هر کسی، صرف نظر از شغل و تمایلات، می تواند توانایی های خود را به حداکثر برساند و به کامل ترین رشد شخصیت دست یابد. خودشکوفایی به ستاره های بزرگ خلاق و روشنفکر مانند موسیقیدانان، نقاشان و دانشمندان فیزیک نجومی محدود نمی شود. آنچه اهمیت دارد، تحقق بخشیدن به استعدادهای خودمان در عالی ترین سطح ممکن است. مزلو این نکته را به این صورت بیان کرد: «یک سوپ درجه یک از یک نقاشی درجه دو خلاق تر است… آشپزی یا پدر-مادری یا ساختن یک خانه می تواند خلاق باشد، در حالی که فنّ شاعری نیازی ندارد چنین باشد» (1987، ص 159).

برای اینکه نیاز به خودشکوفایی را برآورده کنیم، شرایط زیر ضروری هستند:

  • باید از قید و بندهای تحمیل شده توسط جامعه و خودمان آزاد باشیم.
  • نیازهای سطح پایین تر نباید ما را منحرف کنند.
  • باید خودانگاره مطمئنی داشته باشیم و از روابط خود با دیگران احساس اطمینان کنیم؛ باید بتوانیم دوست بداریم و متقابلاً دوستمان بدارند.
  • باید از قوت ها و ضعف ها، محاسن و معایب خود آگاهی واقع بینانه ای داشته باشیم.

با اینکه سلسله مراتب نیازهای مزلو در مورد اغلب افراد کاربرد دارد، ولی موارد مستثنی نیز می تواند وجود داشته باشد. برخی افراد زندگی خود را وقف یک آرمان کرده و مشتاقانه همه چیز را فدای هدف خود می کنند. افرادی وجود داشته اند که به خاطر عقایدشان تا حد مرگ از خوردن غذا امتناع کرده اند و بنابراین، نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی خود را نادیده گرفته اند. امکان دارد که شخصیت های مذهبی برای ادا کردن عهد خود به فقر و تهیدستی، اموال دنیوی را ترک کنند و بدین ترتیب در حالی که نیازهای سطح پایین را ناکام می سازند، نیاز به خودشکوفایی را ارضا کنند. هنرمندان در طول تاریخ جان و امنیت خود را به خاطر اثرشان به خطر انداخته اند. حالت معکوس رایج تر در سلسله مراتب زمانی روی می دهد که افراد برای احترام، بیشتر از عشق و محبت اهمیت قائل شوند، و معتقد باشند فقط در صورتی که ابتدا احساس اعتماد به نفس کنند می توانند نیازهای تعلق پذیری و محبت را ارضا نمایند.

 

نیازهای شناختی

مزلو مجموعه دیگری از نیازهای فطری، یعنی «نیازهای شناختی»  را نیز مطرح کرد که به دانستن و فهمیدن مربوط می شوند و از سلسله مراتبی که شرح دادیم خارج هستند. نیاز به دانستن از نیاز به فهمیدن نیرومندتر است. بنابراین، قبل از اینکه نیاز به فهمیدن نمایان شود ابتدا باید نیاز به دانستن حداقل تا اندازه ای ارضا شده باشد. شواهد متعددی از وجود نیازهای شناختی حمایت می کنند (مزلو، 1970).

  • تحقیقات آزمایشگاهی نشان می دهند که حیوانات بدون دلیلی آشکار فقط به خاطر کنجکاوی، محیط خود را کاوش و دستکاری می کنند، یعنی، میل به دانستن و فهمیدن دارند.
  • شواهد تاریخی نشان می دهند که افراد اغلب به قیمت به خطر انداختن جانشان به دنبال دانش بوده اند، بنابراین، برای نیاز به دانستن و فهمیدن بیشتر از نیاز به ایمنی اهمیت قائل بوده اند.
  • تحقیقات حکایت دارند بزرگسالانی که از لحاظ هیجانی سالم هستند، مجذوب رویدادهای اسرارآمیز و توجیه شده می شوند و برای بالا بردن آگاهی خود از آنها، برانگیخته می شوند.
  • بزرگسالان سالم در کاربست بالینی خودِ مزلو، از کسالت و بی علاقگی و فقدان برانگیختگی در زندگی شکایت داشتند. او آنها را به این صورت توصیف کرد: «آدم های روشنفکری که زندگی احمقانه ای را در مشاغل احمقانه می گذرانند» و دریافت که آنها زمانی بهبود یافتند که با درگیر شدن در فعالیت های چالش انگیزتر، گام هایی را برای ارضا کردن نیاز به دانستن و فهمیدن برداشتند.

نیاز به دانستن و فهمیدن در اواخر طفولیت و اوایل کودکی آشکار می شوند و کودکان آنها را به صورت کنجکاوی طبیعی ابراز می کنند. چون این نیازها فطری هستند، لزومی ندارد که آموخته شوند، ولی اعمال والدین و معلمان می تواند از کنجکاوی خودانگیخته کودک جلوگیری کند. ناکامی در ارضا کردن نیازهای شناختی زیان بخش است و از رشد و عملکرد کامل شخصیت جلوگیری می کند.

سلسله مراتب این دو نیاز، با سلسله مراتب پنج نیاز اصلی همپوشی دارد. دانستن و فهمیدن – اصولاً یافتن معنی در محیط مان – برای تعامل کردن با آن محیط به صورت سالم و پخته، به منظور ارضا کردن نیازهای فیزیولوژیکی، ایمنی، عشق و محبت، احترام و خودشکوفایی، ضروری هستند. اگر نتوانیم نیاز به دانستن و فهمیدن را ارضا کنیم، غیرممکن است خودشکوفا شویم.

 

بررسی افراد خودشکوفا

بر طق نظریه مزلو، افراد خودشکوفا از لحاظ انگیزش اساسی خود با دیگران تفاوت دارند. مزلو نوع متفاوتی از انگیزش را برای افراد خودشکوفا مطرح کرد که آن را «فراانگیزش» نامید (گاهی انگیزش B یا هستی نامیده می شود). فراانگیزش نشان می دهد که این مفهوم، از مفهوم سنتی انگیزش در روانشناسی فراتر می رود.

 

فراانگیزش

فراانگیزش به شرایطی اشاره دارد که به موجب آن، انگیزش به گونه ای که ما آن را می شناسیم، نقشی ندارد. افراد خودشکوفا برای تلاش کردن در جهت هدف خاصی برانگیخته نمی شوند. به جای آن، گفته می شود که آنها از درون رشد می کنند. مزلو انگیزش افرادی را که خودشکوفا نیستند به صورت وضعیت انگیزش D یا کمبود توصیف کرد. انگیزش D تلاش کردن برای چیز خاصی که درون ما وجود ندارد، شامل می شود. برای مثال، غذا نخوردن، کمبودی را در بدن ایجاد می کند که آن را به صورت ناراحتی احساس می کنیم. این احساس ما را برانگیخته می کند تا دست به کار شویم و تنش ناشی را کاهش دهیم. بنابراین، نیاز فیزیولوژیکی خاصی (گرسنگی) که به شیء هدف خاصی نیاز دارد (غذا)، انگیزش عمل کردن برای به دست آوردن چیزی که فاقد آن هستیم را به وجود می آورد (دنبال غذا گشتن). نوشته های مزلو درباره پرورش انگیزش B و انگیزش D ناقص هستند، ولی ظاهراً انگیزش D علاوه بر نیازهای فیزیولوژیکی، مانند مثال فوق، در مورد نیازهای ایمنی، تعلق پذیری و محبت، و احترام نیز صدق می کند (مزلو، 1971).

در مقابل، افراد خودشکوفا به تحقق بخشیدن استعداد خود و شناختن محیط شان می پردازند. آنها در حالت فراانگیزش خود، به دنبال کاهش تنش، ارضا کردن یک کمبود، یا تلاش برای هدف خاصی نیستند. هدف آنها غنی کردن زندگی شان با افزایش دادن تنش برای تجربه کردن انواع رویدادهای تحریک کننده و چالش انگیز است. چون نیازهای کمبودِ سطح پایین افراد خودشکوفا ارضا شده اند، در سطحی فراتر از تلاش برای هدفی خاص جهت ارضا کردن کمبود، عمل می کنند. بنابراین، آنها در حالت «هستی» قرار دارند و به طور خودانگیخته، طبیعی، و با خوشحالی، انسانیت کامل خود را ابراز می کنند.

مزلو با این توضیح که افراد خودشکوفا از این نظر نابرانگیخته هستند، فهرستی از «فرانیازها» را معرفی کرد که افراد خودشکوفا در جهت آنها رشد می کنند. فرانیازها به جای موضوعات هدف خاص، حالت های هستی مانند خوبی یا احسان، بی همتایی، و کمال هستند. ناکامی در ارضا کردن فرانیازها زیانبار است و نوعی «فراآسیب» به وجود می آورد که از رشد کامل شخصیت جلوگیری می کند. فرا آسیب به افراد خودشکوفا اجازه نمی دهد تا استعداد خود را نشان دهند، آن را به کار برند و تحقق بخشند. امکان دارد که آنها احساس درماندگی و افسردگی کرده و نتوانند علت این احساس ها را دقیقا مشخص کنند یا هدفی را که بتواند این ناراحتی را برطرف نماید، شناسایی کنند.

 

ویژگی های افراد خودشکوفا

پژوهش مزلو (1970، 1971) درباره افرادی که از لحاظ هیجانی سالم هستند، اساس نظریه شخصیت او را تشکیل داد. او موارد زیادی از افراد خودشکوفا را پیدا نکرد؛ او برآورد کرد که آنها 1 درصد از جمعیت یا حتی کمتر را تشکیل می دهند. با این حال، به این نتیجه رسید که آنها در برخی ویژگی ها مشترک هستند.

 

فرانیازها فراآسیب ها
حقیقت بدگمانی، بدبینی، شک گرایی

 

خوبی نفرت، بیزاری، انزجار، اتکا بر فقط خود و برای خود
زیبایی زشتی، بیقراری، بی ذوقی، ماتم زدگی
وحدت، انسجام از هم پاشیدگی
دوگانگی – تعالی

 

تفکر سیاه/سفید، تفکر یا این یا آن، نظری ساده انگارانه درباره زندگی
شادابی، پیش رفتن بی تحرکی، آدم وارگی، خویشتن را کاملاً تعیین شده احساس کردن، فقدان هیجان و شور در زندگی، پوچی تجربی
بی همتایی فقدان احساس خویشتن و فردیت، خود را قابل مبادله یا گمنام احساس کردن
کمال ناامیدی، نداشتن چیزی برای تلاش کردن در جهت آن
الزام هرج و مرج، پیش بینی ناپذیری
تکمیل، قاطعیت ناقص بودن، ناامیدی، دست کشیدن از تلاش و مقابله کردن
عدالت خشم، بدبینی، بی اعتمادی، بی قانونی، خودخواهی کامل
نظم ناامنی، محتاط بودن، فقدان امنیت و پیش بینی پذیری، نیاز به تحت حفاظت بودن
سادگی پیچیدگی مفرط، سردرگمی، گیجی، فقدان جهت
پرمایگی، کلیت، جامعیت افسردگی، ناراحتی، بی علاقگی به دنیا
سهولت خستگی، فشار، ناشیانه بودن، دستپاچگی، خشکی و سفتی
شنگولی رنج و مشقت، افسردگی، جدی بودن پارانوئید، فقدان شور و نشاط در زندگی، اندوهباری
خودبسندگی واگذار کردن مسئولیت به دیگران
معناداری بی معنایی، یأس، بی معنی بودن زندگی

 

 

ویژگی های افراد خودشکوفا

  • «درک روشن و کارآمد واقعیت». افراد خودشکوفا دنیای خود، از جمله دیگران را به روشنی و واقع بینانه، بدون اینکه تعصبات و پیش پنداشت ها آنها را منحرف کنند، درک می کنند.
  • «پذیرش خود، دیگران، و طبیعت». افراد خودشکوفا قوّت ها و ضعف های خود را می پذیرند. آنها سعی نمی کنند خودانگاره خویش را تحریف یا جعل کنند و از شکست های خود احساس گناه نمی کنند. آنها ضعف های دیگران و جامعه در کل را نیز می پذیرند.
  • «خودانگیختگی، سادگی، طبیعی بودن». رفتار افراد خودشکوفا بی پرده، رک و طبیعی است. آنها به ندرت احساسات یا هیجانات خود را مخفی می کنند یا برای خوشامد جامعه نقش بازی می کنند، هرچند که ممکن است این کار را برای صدمه نزدن به دیگران انجام دهند. افراد خودشکوفا از لحاظ عقاید و آرمان های خود فردگرا هستند، ولی رفتار آنها لزوماً نامتعارف نیست. آنها به قدر کافی احساس امنیت می کنند که خودشان باشند بدون اینکه بیش از حد جسور باشند.
  • «تمرکز بر مشکلات فراتر از خودشان». افراد خودشکوفا احساس می کنند رسالت یا تعهدی دارند که باید انرژی خود را صرف آن کنند. این احساس تعهد نسبت به یک آرمان یا کار، برای خودشکوفایی ضروری است. افراد خودشکوفا از تلاش جدی خود لذت می برند. آنها از طریق احساس تعهد عمیق می توانند فرانیازها را ارضا کنند. نویسنده یا دانشمندی ممکن است به دنبال حقیقت باشد، هنرمندی به دنبال زیبایی، و وکیلی به دنبال عدالت. افراد خودشکوفا وظایف خود را به خاطر پول و شهرت یا قدرت انجام نمی دهند، بلکه می خواهند فرانیازها را ارضا کنند. این احساس تعهد، توانایی های آنها را به چالش می طلبد و پرورش می دهد و به روشن شدن خودپنداره آنها کمک می کند.
  • «احساس جدایی و نیاز به خلوت». افراد خودشکوفا می توانند بدون عوارض زیانبار، انزوا را تجربه کنند و به نظر می رسد بیشتر از کسانی که خودشکوفا نیستند به تنهایی نیاز دارند. این افراد برای ارضای خودشان به خود، نه دیگران، وابسته اند. این استقلال ممکن است باعث شود که بی اعتنا و غیردوستانه به نظر برسند، ولی آنها چنین قصدی ندارند. آنها صرفاً خودانگیخته تر از اغلب افراد هستند و به دنبال حمایت اجتماعی نیستند.
  • «تازگی درک و برداشت». افراد خودشکوفا قادرند محیط خود را با تازگی، تعجب، و بهت زدگی درک و تجربه کنند. ممکن است تجربه ای برای کسی که خودشکوفا نیست کهنه و کسالت آور شود، ولی افراد خودشکوفا از هربار وقوع تجربه، لذت می برند انگار که برای اولین بار است روی می دهد. خواه این تجربه غروب خورشید باشد یا یک نقاشی، سمفونی، بازی بیسبال یا هدیه تولد – همگی با حالتی از شعف درک می شوند. آنها از آنچه که دارند لذت می برند و قدر آن را می دانند.
  • «تجربیات عرفانی یا اوج». افراد خودشکوفا از لحظات وجد شدید که بی شباهت به تجربیات عمیق مذهبی نیستند و می توانند تقریباً در هر فعالیتی یافت شوند، آگاه هستند. مزلو این رویدادها را «تجربیات اوج» نامید. در طول این تجربیات، خود متعالی می شود و فرد احساس می کند فوق العاده قوی، مطمئن، و مصمم است.
  • «علاقه اجتماعی». مزلو مفهوم علاقه اجتماعی را از آلفرد آدلر اقتباس کرد تا همدلی و همدردی افراد خودشکوفا را برای کل بشریت نشان دهد. با اینکه افراد خودشکوفا اغلب از رفتار دیگران آزرده می شوند، ولی با دیگران احساس خویشاوندی کرده و آنها را درک می کنند و دوست دارند به آنها کمک کنند.
  • «روابط میان فردی عمیق». با اینکه جمع دوستان افراد خودشکوفا بزرگ نیست، ولی روابط دوستی عمیق و بادوامی دارند. آنها کسانی را به عنوان دوست انتخاب می کنند که از ویژگی های مشابه با خودشان برخوردار باشند، همان گونه که ما نیز افرادی را به عنوان دوست بر می گزینیم که با ما جور باشند. افراد خودشکوفا اغلب هواخواهان و طرفدارانی را جلب می کنند. این روابط معمولاً یک طرفه هستند؛ هواخواهان از افراد خودشکوفا بیشتر از آنچه آنها مایل به دادن هستند، مطالبه می کنند.
  • «ساختار منش دموکراتیک». افراد خودشکوفا شخصیت و رفتار دیگران را تحمل کرده و می پذیرند. آنها تعصب نژادی، مذهبی، یا اجتماعی نشان نمی دهند. آنها مایلند به هر کسی که بتواند چیزی به آنها بیاموزد گوش کنند و به ندرت فخرفروشی می کنند.
  • «خلاقیت». افراد خودشکوفا بسیار خلاق هستند و در کار و سایر جنبه های زندگی نوآوری هایی را نشان می دهند. آنها آدم های انعطاف پذیر و خودانگیخته هستند و مایل اند اشتباه کنند و از آن درس بگیرند. آنها مثل بچه هایی که قبل از اینکه جامعه به آنها یاد بدهد از انجام دادن کار احمقانه ای احساس شرمندگی کنند، بی پرده و فروتن هستند.
  • «مقاومت در برابر فرهنگ پذیری». افراد خودشکوفا خودمختار، مستقل، و خودبسنده هستند. آنها در برابر فشارهای اجتماعی و فرهنگی برای فکر کردن یا رفتار کردن به شیوه ای خاص، مقاومت می کنند. آنها آشکارا علیه هنجارهای فرهنگی یا قوانین اجتماعی نمی ایستند، بلکه به جای محدودیت جامعه، به وسیله ماهیت خودشان هدایت می شوند.

این مجموعه شگفت آوری از ویژگی هاست. بر طبق پژوهش مزلو، افراد خودشکوفا تقریباً عالی و کامل به نظر می رسند. اما آنها ضعف ها و نقص های انسان را نیز دارند. گاهی می توانند گستاخ، حتی بی رحم باشند و دچار تردیدها، تعارض ها، و تنش شوند. با این حال، این رویدادها نادرند و در مقایسه با کسی که خودشکوفا نیست، از شدت کمتری برخوردارند.

 

ناکامی در خودشکوفا شدن

اگر نیاز به خودشکوفایی فطری است، و بنابراین، لزومی ندارد که آموخته شود، در این صورت چرا همه خودشکوفا نیستند؟ چرا کمتر از 1 درصد جمعیت به این حالت هستی رسیده اند؟ یک دلیل آن این است که هرچه یک نیاز در سلسله مراتب نیازهای مزلو بالاتر باشد، ضعیف تر است. خودشکوفایی، به عنوان بالاترین نیاز، کمترین قدرت را دارد. بنابراین، به راحتی می تواند بازداری شود. برای مثال، والدین متخاصم و طردکننده، ارضای نیازهای محبت و احترام را برای فرد دشوار می سازند. در این مورد، نیاز به خودشکوفایی ممکن است پدیدار نشود. در سطح پایین تر، شرایط اقتصادی نامناسب می تواند ارضای نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی را با مشکل روبه رو سازد طوری که خودشکوفایی اهمیت کمتری پیدا کند.

تحصیلات ناکافی و روش های فرزندپروری نامناسب می توانند جلوی انگیزه خودشکوفایی را در بزرگسالی بگیرند. مزلو به آموزش رایج نقش جنسی به پسرها اشاره کرد که یاد می گیرند ویژگی هایی مانند ظرافت و احساساتی بودن را بازداری کنند. بنابراین، این جنبه از ماهیت آنها امکان رشد کامل نمی یابد.

اگر از کودکان بیش از حد حفاظت شود و اجازه امتحان کردن رفتارهای تازه، بررسی کردن عقاید جدید، یا انجام دادن مهارت های تازه به آنها داده نشود، در این صورت احتمالاً بزرگسالان فروخورده ای می شوند که نمی توانند خود را به طور کامل در فعالیت هایی که برای خودشکوفایی حیاتی هستند ابراز کنند. رفتار متضاد – آسان گیری بیش از حد والدین – نیز می تواند زیان بخش باشد. آزادی خیلی زیاد در کودکی می تواند به اضطراب و ناامنی منجر شود، و بنابراین، نیازهای ایمنی را تضعیف کند. از نظر مزلو، وضعیت ایده آل در کودکی، تعادل بین آسان گیری و کنترل است.

محبت کافی در کودکی و ارضای نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی در دو سال اول زندگی، شرط لازم برای خودشکوفایی است. اگر کودکان در سال های اولیه احساس امنیت و اعتماد به نفس کنند در بزرگسالی نیز همین طور خواهند ماند. این موضع شبیه تأکید اریکسون بر پرورش اعتماد در اوایل کودکی و نظر هورنای درباره نیاز کودکی به امنیت است. بدون محبت کافی والدین، امنیت، و احترام در کودکی، تلاش کردن برای خودشکوفایی در بزرگسالی کار دشواری است.

دلیل دیگر برای ناکامی در خودشکوفا شدن چیزی است که مزلو آن را «عقده یونس» نامید. این مفهوم بر داستان تورات درباره یونس استوار است که مزلو آن را به این صورت شرح داد: «خداوند یونس را به پیامبری فراخواند، ولی او از این تکلیف می ترسید. او سعی کرد از آن بگریزد. ولی یونس به هر جایی که می گریخت نمی توانست مکانی برای پنهان شدن بیابد. سرانجام، فهمید که باید سرنوشت خود را بپذیرد» (نقل شده در هافمن، 1996، ص 50).

بنابراین، عقده یونس به تردید ما نسبت به توانایی هایمان اشاره دارد. ما می ترسیم که اگر برای به حداکثر رساندن استعدادمان دست به کار شویم، موقعیت های تازه ای پیش خواهند آمد که ممکن است نتوانیم با آنها مقابله کنیم. ما به طور همزمان، از امکانات می ترسیم و به هیجان می آییم، ولی غالباً ترس تقدم می یابد.

خودشکوفایی به جرأت نیاز دارد. حتی در صورتی که نیازهای پایین تر ارضا شده باشند، نمی توانیم کناری بنشینیم و منتظر بمانیم تا در جاده ای پوشیده از گل، به سوی خرسندی و شکوفایی کشانده شویم. فرایند خودشکوفا شدن به تلاش، نظم و کنترل کردن خویش نیاز دارد. بنابراین، برای خیلی از افراد راحت تر و امن تر است که زندگی را همانطوری که هست بپذیرند و زحمت چالش های تازه را به خودشان ندهند. افراد خودشکوفا با کنارگذاشتن کارهای عادی ایمن و رفتارها و نگرش های آشنا، همواره خود را می آزمایند.

 

کلینیک فرزانش

کلینیک روانشناسی فرزانش با هدف ارائه خدمات روانشناسی در دو حیطه درمان و آموزش، کار خود را آغاز نموده است. هدف ما بهبود نگرش ذهنی، بالا بردن سطح سواد عمومی و توانمند ساختن افراد از طریق آموزش تخصصی می باشد و همواره به ارتقای کیفیت خدمات ارائه شده می اندیشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا