مجله فرزانشنظریه های روانشناسی

نظریه دلبستگی جان بالبی

سازمان بهداشت جهانی بعد از جنگ جهانی دوم مأموریتی را به جان بالبی، روانشناس و روانکاو انگلیسی، واگذار کرد تا وضعیت روانی کودکان بی‌خانمان و آواره‌ی پس از جنگ را بررسی کند.

جان بالبی که آن زمان ۴۲ ساله بود، مدتی به صورت متمرکز بر روی این پروژه کار کرد و حاصل آن را در گزارشی تحت عنوان مراقبت مادری و سلامت روانی منتشر کرد. البته شاید هرگز فکر نمی‌کرد که نتایج آن تحقیق، جایگاهی ویژه را در میان روانشناسان قرن بیستم در اختیار او قرار دهد.

جان بالبی در سال ۱۹۹۰ در سن ۸۳ سالگی فوت کرد و می‌توان گفت که تمام چهار دهه‌ی باقیمانده‌ی عمرش، تحت تأثیر کار حرفه‌ای و عمیقی قرار گرفت که بر روی کودکان جنگ‌زده انجام داده بود.

 

John Bowlby - جان بالبی

 

زندگینامه جان بالبی

جان بالبی در سال 1907 در لندن به دنیا آمد و پدرش پزشک معروفی در همین منطقه بود . بالبی به موضوعات علوم طبیعی ، پزشکی و روانشناسی علاقه داشت . در دانشگاه در رشته پزشکی تحصیل کرد و در سال 1933 کار در زمینه روان شناسی و روانکاوی را آغاز کرد و در همین زمان به کار کردن با ملانی کلاین بر روی کودکان پرداخت . در جنگ جهانی دوم به عنوان روان پزشک در ارتش خدمت کرد و در سال 1946به مدیریت دپارتمان کودکان و والدین تاویستوک منصوب شد . او در اواخر دهه 1950 برای مطالعه در علوم رفتاری مدتی را در استنفورد سپری کرد ولی بعد از آن به لندن بازگشت و تا زمان مرگش در سال 1990در لندن ماند .

 

امنیت روانی و نظریه دلبستگی

جان بالبی به مفهوم پیوند عاطفی یا به بیان ساده‌تر دلبستگی (Attachment) توجه ویژه‌ای داشت و معتقد بود ایجاد دلبستگی و شکل دادن پیوندهای عاطفی یکی از نیازهای غریزی و بیولوژیک همه‌ی ما انسان‌هاست.

البته تا این‌جای کار، حرف او چندان تازه به‌نظر نمی‌رسد. حتماً به یاد دارید که روانشناسان بسیاری مانند آبراهام مزلو به نیاز به تعلق توجه داشته‌اند و سومین لایه از هرم مزلو هم به همین نیاز اختصاص دارد.

اما دو نکته در حرف‌های بالبی وجود داشت که زمینه‌ی مطالعات و تحقیقات بعدی قرار گرفت:

مسئله‌ی اصلی، امنیت است

ما دلبستگی را به خاطر احساس امنیتی که ایجاد می‌کند می‌خواهیم. احساس امنیت، کلمه‌ی کلیدی در حرف‌های بالبی است و حتی کتابی که در اواخر عمر خود درباره‌ی نظریه دلبستگی نوشت، یک پایگاه امن (A Secure Base) نام دارد.

ظرفیت و توانایی ما انسان‌ها متفاوت است

بالبی تأکید داشت که با وجود مشترک بودن نیاز به دلبستگی در همه‌ی ما انسان‌ها، ظرفیت و توانایی ما در ارضاء این نیاز به یک اندازه نیست.

به همین علت، هر یک از ما به شیوه‌ای متفاوت، روابط عاطفی و دلبستگی‌های خود را مدیریت می‌کنیم و ضمناً استراتژی‌هایی که در شکل‌دادن و مراقبت کردن از دلبستگی‌های خود داریم نیز متفاوت است.

بالبی بخش مهمی از این تفاوت را به نحوه‌ی بزرگ شدن انسان‌ها در دوران کودکی نسبت می‌داد.

بعد از این‌که بالبی دیدگاه خود را مطرح کرد، افراد دیگری آن را در رابطه های عاطفی و عاشقانه بررسی کردند. حتی روابط در گروه‌های دوستی و کاری و نیز رابطه میان کارمند و مدیر هم، به تدریج بر اساس نظریه دلبستگی بررسی شد.

امروز بر خلاف نخستین روزهایی که بالبی نظریه دلبستگی را مطرح کرد، کمتر کسی شکل گیری همه‌ی رفتارهای ما در رابطه‌های نزدیک را به دوران کودکی نسبت می‌دهد. در کنار تجربه‌های کودکی:

  • آموخته‌های ما در مورد رابطه های نزدیک
  • انتظارات ما از هر رابطه
  • و نیز تجربه‌های ما در روابط مشابه

عوامل دیگری هستند که بر روی سبک دلبستگی و مدیریت رابطه در هر یک از ما تأثیر می‌گذارند.

اما چارچوبی که بالبی مطرح کرد و دیگران توسعه دادند، آن‌قدر شفاف، مفید و کاربردی است که هنوز در تحلیل رفتار انسان‌ها در روابط نزدیک، دوستانه و عاطفی، مورد استفاده قرار می‌گیرد.

 

دلبستگی

 

تعریف دلبستگی

دلبستگی  یعنی برقراری پیوند عاطفی موثر و کارامد با افراد  خاص به گونه ای که تعامل با آنها همراه با حس نشاط و آرامش در زندگی است و در موقعیت های استرس زا ی زندگی از اینکه آن ها را کنار خود داریم و می توانیم به آنها تکیه کنیم احساس شعف کنیم.

تعریف جان بالبی از دلبستگی

«ارتباط روانی پایدار بین دو انسان»

 

نظریه دلبستگی جان بالبی

جان بالبی اعتقاد داشت سلامت روان و مشکلات رفتاری می‌تواند به دوران کودکی انسان‌ها مربوط باشد. نظریه‌ی تکامل بالبی در مورد دلبستگی نشان‌می‌دهد کودکان به‌صورت زیست‌شناختی برای ایجاد دلبستگی به‌دیگران، به شکلی پیش برنامه‌ریزی‌شده به‌دنیا می‌آیند. زیرا این امر به آنها کمک می‌کند تا زنده بمانند. بالبی به طور کلی تحت‌تاثیر نظریه‌ی اخلاقی قرار گرفته بود. اما به‌طور ویژه از مطالعه لورنز (۱۹۳۵) در خصوص نقش‌پذیری تأثیر پذیرفته بود.

دلبستگی امری ذاتی است

لورنز نشان داد دلبستگی امری ذاتی است (در جوجه اردک‌های جوان) و علاوه ‌بر این دارای ارزش بقا نیز می‌باشد. بالبی اعتقاد داشت که رفتارهای مربوط به دلبستگی غریزی بوده. و توسط هر شرایطی که تهدیدی برای دستاورد بزرگ یعنی «نزدیکی» باشد، فعال خواهد شد. این شرایط تهدید ‌کننده می‌تواند عواملی از قبیل جدایی، ناامنی و ترس باشد.

ترس از غریبه‌ها

جان بالبی (۱۹۶۹-۱۹۸۸) همچنین تصریح کرد که ترس از غریبه‌ها مکانیزمی مهم برای زنده‌ماندن تلقی‌می‌شود که به‌واسطه‌ی طبیعت پدید آمده‌است. نوزادان با تمایل به نمایش رفتارهای ذاتی خاص (به نام رهاکننده‌ی اجتماعی) از خود متولد می‌شوند. که این امر به‌مطمئن شدن آنها برای نزدیکی و تماس با مادر یا شخصی‌که با او دلبستگی ایجاد شده، کمک‌می‌کند. (رفتارهایی مانند گریه، لبخند زدن، حرکات بدن و غیره). اینها رفتارهای خاص در گونه‌های مختلف جانوری هستند.

در طول تکامل گونه‌های انسانی، همواره این کودکان بودند که نزدیک مادران خود مانده. و به همین دلیل توانستند زنده بمانند و خودشان صاحب فرزند شوند. بالبی فرض کرد که نوزادان و مادران یک نیاز بیولوژیکی برای در کنار هم ماندن را ایجاد کرده‌اند. این رفتارهای دلبستگی در ابتدا همانند الگوهای ثابت کار می‌کنند و همگی کارکرد مشابهی دارند. نوزاد رفتارهای مربوط به «رها‌کننده‌های اجتماعی» ذاتی مانند گریه و لبخندزدن را از خود بروز می‌دهد. و این امور باعث می‌شود تا اطرافیان از او مراقبت کرده و در کنارش بمانند.

نظریه دلبستگی جان بالبی اینچنین پیشنهاد کرد که در ابتدا کودک تنها یک دلبستگی را تشکیل می‌دهد. و شخصی که با او دلبستگی ایجاد کرده، به عنوان یک پایگاه امن برای کشف جهان عمل می‌کند. رابطه‌ی دلبستگی به عنوان یک نمونه‌ی اولیه برای تمامی روابط اجتماعی در آینده عمل می‌کند. بنابراین اختلال در آن می‌تواند عواقب شدیدی را در آینده به همراه داشته باشد.

 

مراحل دلبستگی

 

مراحل دلبستگی

مرحله اول (تولد تا 3 ماهگی):

پاسخدهی نامتمایز به انسان ها. نوزادان در خلال 2 یا 3 ماهه ابتداي تولد، انواع پاسخ ها را به افراد از خود نشان می دهند، ولی معمولاً پاسخ آن ها، به صورت روش هاي مشابهی است.

نوزادان درست پس از تولد، دوست دارند که به صداهاي انسانی گوش دهند و به صورت انسان ها نگاه کنند. آن ها سرشان را براي تعقیب الگوي دقیق یک چهره، بیشتر بلند می کنند تا براي تعقیب چهره هاي نامشخص یا یک کاغذ سفید. به نظر کردارشناسانی چون بالبی این رجحان نشان دهنده گرایش ژنتیکی به یک الگوي بصري است که به زودي یکی از قدرتمندترین رفتارهاي دلبستگی یعنی لبخند اجتماعی را راه اندازي خواهند کرد.

در پنج یا شش هفتگی، پر شورترین لبخندهاي اجتماعی آغاز می شود. نوزادان در مواجهه با چهره انسانی، با خوشحالی و به طور کامل لبخند می زنند و این لبخندها، با تماس چشمی نیز همراهند. از تقریباً یک هفته قبل، نوزاد به صورت ارادي به چهره ها خیره می شود، انگار که بخواهد آن ها را وارسی کند. سپس کاملاً لبخند می زند. این لحظه، معمولاً لحظه هیجان انگیزي در زندگی والدین است، زیرا آن ها اکنون تأییدي از عشق کودکشان را در اختیار دارند.

در واقع نوزادان تا تقریباً 3 ماهگی به هر چهره اي حتی به الگوي مقوایی یک چهره، لبخند می زنند. به نظر بالبی، لبخند به علت اینکه نزدیکی کودك را به مراقب حفظ می کند، باعث ایجاد دلبستگی می شود. هنگامی که نوزاد لبخند می زند، مراقب از بودن با او لذت می برد « مراقب متقابلاً لبخند می زند، با او صحبت می کند، کودك را نوازش می کند و احتمالاً کودك را در آغوش می گیرد » . خود لبخند زدن یک راهانداز است که واکنش دوست داشتن و مراقبت کردن را باعث می شود، یعنی، رفتاري است که شانس نوزاد را براي سلامتی و بقا افزایش می دهد.

گریه کردن نیز به نزدیکی مراقب و کودك منجر می شود. گریه کردن، فریاد پریشانی و علامتی است که نشان می دهد کودك به کمک نیاز دارد.

نزدیکی، همچنین از طریق پاسخِ گرفتن حفظ می شود. نوزادان به دو نوع پاسخ گرفتن مجهز هستند.

 

مرحله دوم (3 تا 6 ماهگی):

تمرکز بر آشنایان.در تقریباً سه ماهگی، رفتار نوزاد تغییر می کند. نخست اینکه، بسیاري از بازتاب ها از جمله بازتاب هاي مورو، چنگ زدن و گونه متوقف می شوند. اما به نظر بالبی، مسئله مهم تر این است که پاسخ هاي اجتماعی نوزاد به تدریج انتخابی تر می شوند. بین 3 تا 6 ماهگی نوزادان به تدریج تنها به آشنایان لبخند می زنند. وقتی غریبه اي را می بینند، فقط به او خیره می شوند. نوزادان همچنین در غان و غون کردن نیز انتخابی تر عمل می کنند.

این نماد اصلی دلبستگی، معمولاً اما نه الزاماً، مادر است. این فرد ممکن است پدر یا هر مراقب دیگري باشد. به نظر می رسد که کودکان شدیدترین دلبستگی را به فردي که با دقت تمام به علامت هاي آن ها پاسخ می دهد و فردي که لذت بخش ترین تعامل را با آنان دارد، پیدا می کنند.

 

مرحله سوم (6 ماهگی تا 3 سالگی):

دلبستگی شدید و نزدیکی جویی فعال.آنچه در این مرحله بیش از هر چیز بارز است، این است که نوزادان با خارج شدن مادر نماد از اتاق گریه می کنند که این گریه نشان دهنده اضطراب جدایی است. قبلاً ممکن بود به خارج شدن هر فردي که به او می نگریستند، باشد. ولی اکنون عمدتاً غیبت این شخص است که آن ها را پریشان می کند.

منحصر شدن دلبستگی کودك به یک والد، در تقریباً 7 یا 8 ماهگی نمایان می شود که کودك ترس ازغریبه ها را نشان می دهد.

هنگامی که مادر ناگهان و نه به آرامی، کودك را ترك کند، یا وقتی کودك در محیط ناآشنا قرار بگیرد، ماموس ترین تلاش ها را براي برقرار کردن مجدد تماس، از خود نشان می دهد.

زمانی که کودك بتوانند فعالانه والد را دنبال کنند، رفتار آن ها کم کم در یک نظام مبتنی بر تصحیح هدف، تثبیت می شود. یعنی کودکان محل و مکان والد را زیر نظر می گیرند و اگر مادر آن ها را ترك کند، بلافاصله او را تعقیب و حرکت خود را تصحیح یا تنظیم می کنند تا زمانی که بتوانند بار دیگر به مادر نزدیک شوند.

البته کودکان، اغلب هم از نمادهاي دلبستگی فاصله می گیرند و هم به سمت آن ها می روند. اگر مادري با کودك یک یا دو ساله خود به پارك یا زمین بازي وارد شود، کودك معمولاً یکی دو دقیقه نزدیک مادر می ماند، اما سپس براي کاوش دوروبر خود از مادر فاصله می گیرد.

درکل، کودك می تواند به راحتی، با قدري فاصله از مادر بازي کند و به کاوش اطراف خود بپردازد. با این همه، این موقعیت ممکن است به سرعت تغییر کند.

رفتار دلبستگی، به متغیرهاي دیگري همچون وضعیت جسمی کودك نیز بستگی دارد. اگر کودکی خسته یا بیمار باشد، نیاز او به ماندن در کنار مادر، بیش از نیاز او به کاوش محیط خواهد بود.

یک متغیر مهم در پایان نخستین سال زندگی، الگوي کارکرد کلی کودك از نماد دلبستگی است.

 

مرحله چهارم (سه سالگی تا پایان دوران کودکی):

رفتار مشارکتی. کودکان قبل از 2 یا 3 سالگی تنها به نیاز خودشان براي حفظ نزدیکی با مراقب توجه دارند و هنوز به هدف ها یا طرح هاي مراقب توجه نمی کنند. اما برعکس، کودك 3 ساله چنین طرح هایی را تا حدي درك می کند و می تواند وقتی پدر یا مادر در کنار او نیستند، رفتارشان را مجسم کند.

بالبی، اذعان داشت که درباره مرحله چهارم رفتار دلبستگی، اطلاعات اندکی وجود دارد و خود او، در مورد چنین رفتاري در سال هاي بعدي زندگی نیز حرف چندانی براي گفتن ندارد.

ولی در هنگام بحران، در جستجوي نزدیکی به اشخاص محبوب خود بر می آیند، و افراد مسن در می یابند که باید به نحو فزاینده اي به نسل جوان تر متکی شوند.

درکل، بالبی معتقد بود که تنها بودن یکی از ترس هاي بزرگ در زندگی انسان است. بنابراین، نیاز به دلبستگی نزدیک با دیگران، در طبیعت ما نهفته است.

 

نکات اصلی نظریه دلبستگی جان بالبی

نکته ۱: یک کودک، نیازی ذاتی (یعنی از بدو تولد) برای دلبستگی به یک شخص را در وجود خود احساس می‌کند (به عبارت دیگر؛ یکنواختی و تک شکلی).

اگر چه بالبی امکان ظهور سایر ارقام دلبستگی را برای یک کودک رد نکرد، اما او معتقد بود که یک پیوند اولیه لزوما باید وجود داشته باشد که نسبت به هر پیوند دیگری بسیار مهم‌تر باشد (معمولا مادر). بالبی معتقد است که این دلبستگی به لحاظ کیفی، با هر دلبستگی دیگری که بعدا اتفاق افتد تفاوت دارد. بالبی همچنین استدلال می‌کند که رابطه با مادر، به نحوی متفاوت از سایر روابط است.

اساسا نظریه دلبستگی جان بالبی (۱۹۸۸) پیشنهاد می‌کند که ماهیت یکنواختی دلبستگی (حالتی که در آن دلبستگی به عنوان یک پیوند حیاتی و نزدیک، صرفا با یک شخص که دلبستگی با او ایجاد می‌شود مفهوم سازی می‌شود) می‌تواند به منزله‌ی شروعی برای شکست و یا گسستگی ناگهانی دلبستگی مادرانه باشد که ممکن است عواقب منفی جدی را در پی داشته و اختلالات روانی بی‌مهری را رقم بزند. نظریه بالبی در مورد یکنواختی دلبستگی منجر به تدوین فرضیه محرومیت مادرانه شد.

کودک همواره به گونه‌ای رفتار می‌کند که نتیجه‌ی آن تماس و یا نزدیکی به شخص مراقب باشد. وقتی کودکی میزان رفتار تحریک‌آمیز و جلب‌توجه کننده را افزایش‌می‌دهد، این امر بدین معنیست که درحال ارسال سیگنال به‌مراقبش است. گریه کردن، لبخند زدن و حرکت دادن اندام‌های بدن، نمونه‌هایی از این رفتارهای سیگنالی می‌باشند. مراقبین به‌طور غریزی به رفتار کودکان واکنش نشان می‌دهند و الگوی متقابل تعامل را ایجاد می‌کنند.

نکته ۲: یک کودک باید مراقبت مداوم را از مهمترین شخصی که با او دلبستگی ایجاد کرده است، حداقل برای دو سال اول زندگی خود دریافت کند.

جان بالبی (۱۹۵۱) ادعا کرد که مادری کردن نباید به تأخیر بیافتد و اگر این کار ۲٫۵ تا ۳ سال و در برخی از کودکان حتی تا ۱۲ ماه به تعویق افتد، مادری کردن دیگر بی‌فایده خواهد بود، چرا که در این شرایط یک دوره‌ی بحرانی وجود خواهد داشت. اگر در طی دوره‌ی بحرانی دو ساله، شخصی که با او دلبستگی شکل گرفته دچار شکست یا اختلال شود، کودک به دلیل این محرومیت مادرانه از عواقب طولانی‌مدت غیرقابل برگشتی در آینده رنج خواهد برد. این خطر تا سن پنج سالگی ادامه دارد.

جان بالبی با این نیت از اصطلاح محرومیت مادرانه استفاده کرد که به وسیله‌ی آن به جدایی یا از دست دادن مادر و همچنین ناتوانی در ایجاد دلبستگی اشاره کند. فرض اساسی در فرضیه‌ی محرومیت مادرانه‌ی بالبی این است که اختلال مداوم دلبستگی بین نوزاد و مراقبت کننده‌ی اولیه (یعنی مادر) می‌تواند در درازمدت مشکلات شناختی، اجتماعی و عاطفی را برای نوزاد ایجاد کند. پیامدهای این امر گسترده است. اگر این امر درست باشد، آیا سزاوار است که مراقب اصلی به دلیل مشغله‌های کاری از مراقبت روزانه‌ی فرزند خود دست بکشد؟

نکته ۳: عواقب درازمدت محرومیت مادرانه ممکن است شامل موارد زیر باشد:
  • بزهکاری
  • کاهش هوش و خرد
  • افزایش پرخاشگری
  • افسردگی
  • اختلالات روانی بی‌مهری

اختلالات روانی بی‌مهری، ناتوانی در نشان دادن مهر یا علاقه به دیگران است. چنین افرادی به لحاظ ذهنی، توجه اندکی را صرف عواقب اقدامات خود می‌کنند. به عنوان مثال، در صورت بروز رفتاری ضد اجتماعی از سوی آنها، خود را بی گناه نشان می‌دهند.

نکته ۴: رابرتسون و جان بالبی (۱۹۵۲) بر این باورند که جداسازی کوتاه‌مدت از شخصی که کودک با او دلبستگی ایجاد کرده است، منجر به ناراحتی (به عنوان مثال، مدل PDD) می‌شود.

آنها در این خصوص سه مرحله‌ی پیشرونده از ناراحتی و افسردگی را ارایه دادند:

اعتراض: در صورتیکه که والدین کودک را ترک کنند، کودک با گریه، فریاد و خشم، اعتراض خود را نشان می‌دهد. کودکان با این کارها سعی خواهند کرد که والدین را از ترک آن محل منصرف‌کرده و مانع از خروجشان شوند.

ناامیدی: در این وضعیت، اعتراض کودکان شروع به خاموشی و توقف می‌کند. و آنها ظاهرا آرام‌تر به نظر خواهند رسید، اگرچه هنوز هم ناراحت می‌باشند. کودک در چنین شرایطی تلاش‌های دیگران برای آرام‌سازیش را ردمی‌کند و با گوشه‌گیری خود را نسبت‌به هرچیزی بی‌اعتنا نشان می‌دهد.

بی‌اعتنایی: اگر جدایی ادامه یابد، کودک دوباره با دیگران به جدال خواهد پرداخت. و وقتی مراقب (مثلا مادر) پس از مدتی به‌سویش بازگردد، کودک او را از خود پس زده. و نشانه‌های شدیدی از خشم را نشان خواهد داد.

نکته ۵: روابط دلبستگی کودک با مراقب اصلی خود، منجر به توسعه یک مدل کاری داخلی می‌شود.

این مدل کاری داخلی، یک چارچوب شناختی است که شامل بازنمایی‌های ذهنی برای درک جهان، خود و دیگران می‌باشد. تعامل فرد با دیگران به وسیله‌ی خاطرات و انتظارات از مدل داخلی آنها هدایت می‌شود. که بر ارتباط آنها با دیگران تاثیر گذاشته و به ارزیابی تماس آنها با دیگران کمک می‌کند.

به نظر می‌رسد که در حدود سن سه سالگی، بخشی از شخصیت کودک شکل گرفته. و در نتیجه بر روی درک آنها از جهان و تعاملات آینده با دیگران تاثیر می‌گذارد. باتوجه به نظر بالبی (۱۹۶۹)، مراقب اولیه به‌عنوان یک نمونه‌ی اولیه برای روابط آینده از طریق مدل کاری داخلی عمل‌می‌کند.

در خصوص مدل کاری داخلی سه ویژگی اصلی وجود دارد:

1- نمایش قابل اعتماد بودن خود به دیگران، 2- نمایش ارزشمند بودن خود به خویشتن و 3- همچنین نشان دادن این موضوع به خود که هنگام تعامل با دیگران می‌توانند مؤثر عمل ‌کنند. این امر یک نمایش ذهنی است که رفتار اجتماعی و عاطفی آینده‌ی شخص را هدایت می‌کند. و همچنین به‌طور کلی می‌توان‌گفت مدل کار داخلی کودک، واکنش‌پذیری و تاثیرپذیری او نسبت‌به دیگران را هدایت و راهنمایی‌می‌کند.

 

دلبستگی و نقش پذیری

 

دلبستگی به مثابه نقش پذیري

بالبی معتقد بود که دلبستگی کودك مسیري شبیه به نقش پذیري در حیوانات را دنبال می کند.

نقش پذیري فرایندي است که از طریق آن، حیوانات محرکهاي راه انداز براي غرایز اجتماعی خود را فرا می گیرند. حیوانات کم سن و سال یاد می گیرند که به تعقیب کدام شئ متحرك بپردازند. آنها ابتدا اشیاء گوناگونی را دنبال می کنند ولی دامنه این اشیا مختلف خیلی زود محدود می شود. و در پایان دوره نقش پذیري آنها معمولاً فقط مادر را دنبال می کنند. در این مرحله پاسخ ترس توانایی ایجاد دلبستگی هاي جدید را محدود می کند.

فرایند مشابهی را در انسان ها نیز مشاهده میکنیم. اگر چه این فرایند بسیار آهسته تر صورت میگیرد. نوزادان در هفته اول زندگی نمی توانند فعالانه اشیاء را از طریق حرکتشان تعقیب کنند، ولی نسبت به افراد پاسخ هاي اجتماعی مستقیمی ابراز میکنند. نوزادان لبخند میزنند، غان و غون میکنند، چنگ میزنند، گریه میکنند و… که همه اینها موجب نزدیک شدن افراد به آنها می شود. در ابتدا نوزادان این پاسخ ها را به هر کسی ابراز میکنند اما در شش ماهگی آنها دلبستگی خود را به افرادي معدود و به ویژه به یک فرد خاص محدود می کنند. آنها عمدتاً می خواهند این فرد، نزدیک آنها باشد. آنها ازغریبه ها می ترسند و یاد می گیرند که سینه خیز بروند و نماد اصلی دلبستگی شان را هر زمانی که از آنها دور می شود دنبال می کنند. لذا آنها نسبت به فرد معینی نقش پذیر می شوند.

 

تأثیر پذیری نظریه‌ی دلبستگی از سایر نظریات

اگرچه بالبی و اینزورث (Ainsworth)، دو نظریه‌پرداز اصلی حوزه دلبستگی، در طول زندگی حرفه‌ای خود مستقل از یکدیگر کار می‌کردند، اما هر دو تحت تأثیر فروید و سایر متفکران روانکاوی بودند. همچنین فرضیه‌های بنیادین نظریه دلبستگی، از مفاهیم حوزه‌های اخلاق‌شناسی، پردازش اطلاعات، روانشناسی تحولی، زیست‌شناسی تکاملی و روانکاوی استفاده کرده است.

بالبی همزمان با تحصیل در رشته پزشکی و روانپزشکی کودک، در موسسه روانکاوی بریتانیا تحت آموزش روانکاوی قرار داشت. او بیشتر تحت تاثیر نظریه ملانی کلاین بود و توسط وی نیز تعلیم می‌دید.

 

تاثیر نظریه دلبستگی از نظریه روابط ابژه‌ای

اگرچه جان بالبی نظریه کلاین را تصدیق می‌کرد، اما در مورد برخی جنبه‌های نظریه او در زمینه روانکاوی کودک تردید داشت. برخلاف دیدگاه کلاین که مشکلات هیجانی کودک را ناشی از تعارضات و فانتزی‌ها می‌دانست، بالبی معتقد بود تجربیات واقعی خانوادگی، علت آشفتگی‌های هیجانی کودکان است.

همچنین استفاده از نظریه روابط ابژه‌ای، منبع الهام بسیاری از پژوهش‌ها در زمینه‌ی دلبستگی شد. با استفاده و الهام از نظریه روابط ابژه بود که بالبی به مسئله مراقبت و رابطه امن با موضوع عشق پرداخت؛ چراکه پیش‌تر، اهمیت برقراری ارتباطی خاص با موضوع عشق، به عنوان نیازی فراتر از نیاز به آب و غذا، در نظریه روابط موضوعی مطرح شده بود.

همچنین علی‌رغم مخالفت‌های بالبی با تئوری کلاینی، می‌توان ایده‌های کلاینی را در دیدگاه بالبی در مورد خیال‌پردازی‌های خشونت‌آمیز کودکان در بازگشت به مادران پس از جدایی طولانی‌مدت دید و همچنین در افسردگی شدیدی که انسان‌ها در نتیجه نفرت از شخصی که دوستش دارند، تجربه می‌کنند.

نظریه‌های روانکاوان بعدی از جمله فیربرن (Fairbairn) و وینیکات از نظریه‌های بالبی سرچشمه گرفته است.

 

ارزیابی نظریه دلبستگی جان بالبی

بیفولکو و همکاران (۱۹۹۲) از فرضیه‌ی محرومیت مادرانه پشتیبانی می‌کنند. آنها ۲۵۰ زن را که قبل‌از ۱۷ سالگی، مادرانشان را به‌دلیل طلاق یا مرگ از دست داده‌بودند موردمطالعه قرار دادند. آنها دریافتند زنانی‌که مادرشان را به‌دلیل طلاق یا مرگ ازدست داده‌اند، خطر ابتلا به اختلالات‌افسردگی و اضطراب در آنها دوبرابر سایر زنان بالغ‌ است. میزان افسردگی در زنانی که مادرشان قبل از رسیدن به سن ۶ سالگی فوت کرده‌بودند، در بالاترین حد قرار داشت. ایده‌های بالبی (۱۹۴۴، ۱۹۵۶) تأثیر زیادی بر راه و شیوه‌ی مطالعه‌ی پژوهشگران در حوزه‌ی دلبستگی گذاشت.

بسیاری از بحث‌ها در مورد نظریه او بر اعتقاد وی به «یکنواختی» متمرکز شده است. اگر چه بالبی ممکن است این امر که بچه‌های کوچک چندین دلبستگی را تشکیل می‌دهند، نپذیرد؛ اما او هنوز هم معتقد است که دلبستگی به مادر منحصر به فرد است؛ زیرا برای اولین بار پدیدار می‌گردد و در عین حال نسبت به سایر موارد دلبستگی مستحکم‌تر باقی می‌ماند. با این حال دو محاسبه‌ی دیگر، شواهد دیگری را نشان می‌دهد.

شافر و امرسون (۱۹۶۴) اشاره کرده‌اند که دلبستگی‌های خاصی در ۸ ماهگی شروع به شکل‌گیری می‌کنند. کمی پس از آن، نوزادان به دیگران نیز دلبستگی پیدا می‌کنند. مشخص شد که تا ۱۸ ماهگی تنها تعداد بسیار کمی (۱۳٪) صرفا به یک نفر دلبستگی داشته‌اند. و برخی از آنها تا پنج یا حتی تعداد بیشتری از دلبستگی‌ها را شکل داده بودند.

روتر (۱۹۷۲) نیز اشاره می‌کند که چندین شاخص برای دلبستگی (مانند اعتراض و یا ابراز ناراحتی در هنگامی که شخصی که دلبستگی با او ایجاد شده کودک را ترک می‌کند) در خصوص انواع مختلفی از دلبستگی‌ها مورد شناسایی قرار گرفته است که می‌توان در این بین از پدران، خواهران و برادران، همسالان و حتی اشیای بی‌جان نام برد.

 

بالبی بین محرومیت و بی‌بهره‌گی تمایز قایل نشده

منتقدانی همچون روتر، این ایراد را به بالبی وارد کرده‌اند که او بین محرومیت و بی‌بهرگی تمایزی قائل نشده است. معنی محرومیت فقدان کامل دلبستگی است، اما بی‌بهرگی به معنی به وجود آمدن خسران در دلبستگی می‌باشد. روتر تأکید می‌کند صرفا محرومیت در دوره‌ی بحرانی مهمترین عامل‌نیست، بلکه این کیفیت پیوند دلبستگی است که مهم‌ترین عامل تلقی‌می‌شود. بالبی از محرومیت مادرانه استفاده‌کرده تا از این طریق به‌جدایی یا ازدست دادن مادر و همچنین عدم‌ایجاد یک دلبستگی اشاره‌کند. آیا تأثیر محرومیت مادرانه، آنچنان که بالبی پیشنهاد می‌کند شدید و هولناک است؟

 

اصطلاح محرومیت از مادر

مایکل روتر (۱۹۷۲) کتابی با عنوان «ارزیابی مجدد محرومیت مادرانه» را به‌رشته‌ی تحریر درآورد. جان بالبی از اصطلاح محرومیت از مادر استفاده کرد تا به جدایی از یک چهره متصل‌شده، ازدست دادن یک چهره متصل و عدم‌پیوستن به‌هر رقمی اشاره کند. جان بالبی قصد داشت با استفاده از اصطلاح «محرومیت مادرانه»، به‌جدایی از شخصی‌که به او دلبستگی ایجادشده، ازدست دادن چنین شخصی و همچنین شکست در ایجاد و توسعه‌ی هر شکل دیگری از دلبستگی (مثلا با فرد دیگر) اشاره‌کند. هرکدام از اینها دارای اثرات متفاوتی هستند که روتر برای هرکدام دلیلی را ذکر کرده‌است. همچنین باید اشاره‌داشت که روتر به‌طور خاص تمایزی بین ازدست دادن و محرومیت قائل‌بود.

مایکل روتر (۱۹۸۱) اینچنین استدلال‌می‌کند که بی‌بهرگی زمانی رخ‌می‌دهد که کودک موفق به توسعه‌ی یک پیوند عاطفی نباشد، در حالی‌که محرومیت به‌مرگ یا آسیب‌دیدن دلبستگی مربوط می‌باشد. روتر باتوجه به‌تحقیقاتش اینچنین مطرح‌ساخت که بی‌بهرگی در آغاز می‌تواند به‌شکل متکی‌بودن شدید، رفتارهای غیرمستقل، جلب‌توجه و مهربانی‌‌کردن‌ به‌همه (به‌شکلی فراگیر و بدون تبعیض) بروز یابد و پس از آنکه کودک بالغ‌شد، خود را به‌شکل ناتوانی در حفظ و رعایت قوانین، ایجاد روابط پایدار یا احساس گناه نشان‌دهد.

او همچنین شواهدی از رفتار ضداجتماعی، اختلالات روانی بی‌مهری، ناهنجاری‌های زبان، توسعه‌فکری و رشد فیزیکی را نیز درطول تحقیقاتش پیداکرد. همانطورکه جان بالبی ادعا می‌کرد، روتر نیز استدلال‌می‌کند این مشکلات صرفا به‌دلیل فقدان دلبستگی به یک شخصیت مادرانه نیست. بلکه به‌عواملی مانند فقدان انگیزش‌های فکری و تجربیات اجتماعی که با تشکیل دلبستگی‌ها در ارتباطند نیز مربوط می‌شود. علاوه بر این، بعدا با یک مراقبت صحیح و مناسب در طول رشد کودک می‌توان بر چنین مشکلاتی فائق‌آمد.

بسیاری از ۴۴ سارق نوجوانی که در مطالعات نظریه دلبستگی جان بالبی حاضر بودند، در طول دوران کودکی تجربه‌هایی در مورد نقل‌مکان کردن از محل سکونت (جدایی از خانواده) داشته‌اند و به‌احتمال زیاد هرگز یک دلبستگی کامل را شکل‌نداده‌اند. این امر نشان می‌دهد که آنها بیش از آنکه از محرومیت رنج‌ببرند، از بی‌بهرگی آسیب‌دیده‌اند که روتر نیز به‌همین مطلب اشاره داشته که بی‌بهرگی می‌تواند به‌مراتب زیان‌آور‌تر از محرومیت باشد. این موضوع منجر به مطالعه‌ای بسیارمهم درمورد اثرات درازمدت بی‌بهرگی توسط هاجز و تیزارد (۱۹۸۹) شد.

 

محرومیت مادرانه بالبی

 

حمایت از محرومیت مادرانه بالبی

در اینجا همچنین باید گفت محرومیت مادرانه‌ی بالبی، توسط تحقیق هارلو (۱۹۵۸) که با استفاده از میمون‌ها صورت‌پذیرفت، پشتیبانی شده‌است. او نشان داد میمون‌هایی که جدا از مادرشان زندگی می‌کنند، در سنین بالاتر از مشکلات عاطفی و اجتماعی رنج می‌برند. این میمون‌ها هرگز یک دلبستگی را شکل نداده بودند (یعنی دچار بی‌بهرگی بودند). به‌همین ترتیب همراه با رشدشان، تهاجمی‌ و پرخاشگر شده و در برقرای ارتباط با سایر میمون‌ها دچار مشکلاتی می‌شدند.

کنراد لورنز (۱۹۳۵) نیز از فرضیه محرومیت مادرانه‌ی بالبی حمایت می‌کند. زیرا روند دلبستگی ناشی از نقش‌پذیری، یک فرایند ذاتی محسوب می‌شود. بالبی فرض کرد که جداسازی فیزیکی به تنهایی می‌تواند منجر به محرومیت شود. اما روتر (۱۹۷۲) استدلال می‌کند که جدایی فیزیکی منجر به محرومیت نمی‌گردد. بلکه باعث به وجود آمدن اختلال و در هم گسیختگی دلبستگی می‌شود. این نظریه توسط راک-یارو (۱۹۸۵) پشتیبانی می‌شود که متوجه شد ۵۲٪ از کودکان که مادرانشان از افسردگی رنج می‌برند، یک دلبستگی سست و غیرمطمئن را ایجاد کرده‌اند. این رقم زمانی که در شرایط فقر اتفاق افتاد، تا ۸۰ درصد افزایش یافت. این موضوع نشان‌دهنده‌ی تأثیر عوامل اجتماعی است. بالبی به کیفیت مراقبت جایگزین توجهی نکرد. اگر پس از جدایی مراقبت‌های عاطفی خوب و مناسبی وجود داشته باشد، می‌توان از محرومیت اجتناب کرد.

 

نیاز دلبستگی به چه شکلی در کودکان نمود پیدا می‌کند؟

مجموعه رفتارهای ذاتی و غریزی دلبستگی برای حفظ خود از خطر و جست‌وجوی امنیت، به سه گروه تقسیم می‌شود:

  • رفتارهای نزدیکی­‌جویانه – رفتارهایی برای حفظ نزدیکی کودک به نماد دلبستگی: برای مثال گریه کردن، چنگ زدن، صدا کردن یا سینه‌خیز رفتن به سمت مادر که باعث جلب توجه و پاسخگویی او به کودک می‌­شود.
  • استفاده از نماد دلبستگی به عنوان «پایگاه ایمن»: به این معنا که کودک از مادر به عنوان پایگاهی برای کاوش تجارب جدید و محیط­‌های تازه استفاده خواهد کرد. آنچه بالبی سیستم رفتاری کاوش نامید، کاملا به نوع پاسخگویی سیستم دلبستگی مرتبط است. هنگامی که نماد دلبستگی به شکل پایگاهی برای امنیت و نیازهای کودک در دسترس باشد، کودک عموما برای دور شدن از مادر و کاوش کردن محیط، احساس راحتی بیشتری می‌­کند. اما اگر نماد دلبستگی غایب باشد یا پاسخگویی مناسبی نداشته باشد، میل به کاوش در کودک متوقف می‌­شود.
  • پرواز به سمت نماد دلبستگی به عنوان «بهشت امن»: برخلاف دیگر گونه­‌ها، گونه انسانی در صورتی که احساس ترس و خطر کند، امنیت را نه در یک «مکان»، بلکه در همراهی یک «فردِ قوی‌تر و خردمندتر» می‌­یابد. خطرات درونی و بیرونی برای کودک (مثل تاریکی، صدای بلند و ناشناخته بودن محیط یا جدایی واقعی یا قریب‌الوقوع از مادر) همه می­‌توانند باعث برانگیخته شدن رفتارهای نزدیکی‌جویی به والد شوند.

از نظر بالبی، هدف کودک از نشان دادن رفتارهای مرتبط با نیاز دلبستگی فقط حفاظت از خود نیست، بلکه او می‌خواهد با دریافت پاسخ متناسب از طرف مراقب، اطمینان پیدا کند که در آینده نیز از او مراقبت خواهد شد. به همین علت ممکن است مراقب از نظر فیزیکی در دسترس، اما از نظر عاطفی غایب باشد. بنابراین بالبی «در دسترس بودن» نماد دلبستگی را در پاسخگویی هیجانی نیز تعریف کرد. یعنی نه تنها رفتار مراقب، بلکه تجارب درونی کودک مانند خُلق کودک، شرایط فیزیکی او، تجارب قبلی، تخیلات و تصوراتش و … در ایجاد این حس مؤثر هستند.

 

کلینیک فرزانش

کلینیک روانشناسی فرزانش با هدف ارائه خدمات روانشناسی در دو حیطه درمان و آموزش، کار خود را آغاز نموده است. هدف ما بهبود نگرش ذهنی، بالا بردن سطح سواد عمومی و توانمند ساختن افراد از طریق آموزش تخصصی می باشد و همواره به ارتقای کیفیت خدمات ارائه شده می اندیشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا