اختلال های شخصیتیبزرگسالزوجطرحواره هاکودکمجله فرزانشنظریه های روانشناسی

انواع سبک های دلبستگی

مری اینزورث (Mary Ainsworth) که در سال 1950 دستیار پژوهشی جان بالبی بود، پس از سفر دوساله‌­ای که به اوگاندا داشت، با بررسی و مشاهدات طبیعی رفتارهای نوزادان به جدایی و بازگشت مادرشان، انواع سبک‌های دلبستگی را مطرح کرد.

او متوجه شد که نوع ارتباط والد با کودک می‌‌­تواند ایمنی یا ناایمنی سبک دلبستگی را مشخص کند و کلید این ایمنی یا ناایمنی در «الگوهایی» است که مراقب و کودک از طریق آن ارتباط برقرار می‌­کنند. اینزورث بیان کرد که سبک­‌های دلبستگی، انواع مختلفی از تلاش کودکان برای یافتن بهترین راه­‌حل برای حفظ ارتباط با والدین است که بر اساس تجارب قبلی از پاسخگویی مراقبانشان شکل داده‌­اند.

اینزورث سه سبک دلبستگی را پیشنهاد داد که بعد‌ها در مطالعات دیگر، «سبک دلبستگی سازمان نایافته» نیز به آن اضافه شد.

 

انواع سبک های دلبستگی

 

صمیمیت و دلبستگی

سبک دلبستگی در ارتباط با والدین، شریک‌های عاطفی، دوستان و حتی در کارکرد اجتماعی گسترده‌تر افراد نیز تأثیر می‌گذارد. تحقیقات نشان داده است که سبک دلبستگی بزرگسالان می‌تواند درجه اهمیتی را که آن‌ها برای حمایت اجتماعی، اهمیت، دسترسی‌پذیری و قابل اتکا بودن آن قائل هستند، تحت‌تاثیر قرار بدهد. همچنین بر تنظیم هیجان و رفتار نیز تاثیر می‌گذارد و آسیب‌پذیری روانی را افزایش می‌دهد.

در نتیجه، افرادی که از خود و دیگران مدل مثبتی در ذهن دارند، در روابط راحت هستند و قادر به صمیمی شدن با دیگرانند. افراد دل‌مشغول که از خود مدلی منفی و از دیگران تصویری مثبت دارند، خواهان رابطه نزدیک و صمیمی هستند و در پی آنند که از طریق روابطشان با دیگران، خودپنداره مثبت‌تری به دست آورند.

دو دسته از افراد هم هستند که از روابط صمیمی اجتناب می‌کنند اما به علل متفاوت؛ افراد «گسسته» که از خود تصویری مثبت و از دیگران تصویری منفی در ذهن دارند. آن‌ها می‌خواهند خودمختاری بیشتری داشته باشند تا صمیمت، و در برابر اینکه احساس ناامنی کنند، مقاومت دارند. افراد «بیمناک» تصویر منفی از خود و دیگران دارند، اگرچه خواهان روابط نزدیک هستند، به علت خودپنداره منفی و ترس از عدم دریافت پاسخ مناسب، از صمیمی شدن در روابط و تعاملات خودداری می‌کنند. به سبک دلبستگی دل‌مشغول معمولا «مضطرب-دوسوگرا» و به سبک گسسته «اجتنابی» گفته می‌شود.

از طرف دیگر، خود‌افشایی و در میان گذاشتن احساسات و تجربیات، عنصری مهم در صمیمیت است. افرادی که تصویر مثبتی از دیگران دارند (افراد ایمن و دوسوگرا) در مقایسه با افرادی که تصویر منفی از دیگران دارند (اجتنابی) تمایل بیشتری به خودافشایی دارند و بیشتر تحت تاثیر خودافشایی دیگران قرار می‌گیرند. افرادی که ایمن هستند گزارش داده‌اند که هنگام استرس به دنبال حمایت فیزیکی و هیجانی از شریک خود هستند و دیگران نیز درباره آن‌ها همین نظر را دارند. بنابراین افراد ایمن بیشتر در رفتارهایی مشارکت می‌کنند که باعث افزایش صمیمیت می‌شود.

البته سبک دلبستگی می‌تواند تغییر کند. به طور مثال پژوهش‌ها نشان داده‌اند یک رابطه‌ی عاطفی که در آن درک متقابل، اعتماد و پاسخگویی وجود دارد، می‌تواند فرد ناامن را ایمن کند، در مقابل، رابطه با افراد طردکننده و غیر پاسخگو می‌تواند تصویر منفی از دیگران را پررنگ‌تر کند. (برترتون، ریجوی و کسیدی، ۱۹۹۰)

 

عوامل دخیل در کیفیت دلبستگی

حساسیت به دو معنی به کار می رود، یکی معنی اتولوژیستی یعنی زمان حساس (optimal time) و دیگری به معنی حساسیت طرفین و توجه عاطفی مراقب (sensivity). باید توجه کرد که توجه عاطفی مراقب تا ۳ سالگی خیلی مهم است و بعد از آن جبران این کمبود تقریباً ممکن نیست.

  • در دسترس بودن مراقب
  • پاسخ گو بودن و حامی بودن تصویر دلبستگی
  • فرصت برقراری ارتباط نزدیک و پذیرش از سوی والدین
  • کیفیت مراقبت و پرستاری (مثلاً بلافاصله پس از اعلام نیاز کودک به او پاسخ دهند)
  • ویژگی نوزاد (مثلاً اوتیسم)
  • شرایط خانوادگی (از دست دادن شغل، نزاع خانوادگی)

بالبی با استناد به هارلو (آزمایش هایی با بچه میمون ها انجام داد علی رغم نظر مازلو، نیازها به صورت اولویتی و سلسله مراتبی قرار ندارند) تأکید می کند نیاز به ایمنی یک نیاز اولیه است و مهمترین نیازی که از طریق والدین تأمین می شود، امنیت یابی است. براساس نظر بالبی، اتولوژیست ها و نظریه پردازان روابط شئ ظرفیت برقراری رابطه والد-کودک فطری است. از نظر بالبی، ایمنی یا دلبستگی بین کودک و مراقب در بهداشت روانی کودک و مراقب اهمیت دارد. هم چنین داشتن سلامت روانی خودِ مراقب هم در دلبستگی تأثیر دارد.

از نظر بالبی تحول به صورت ارتباطی و اجتماعی تبیین می شود و مهمترین نیاز ارتباطی اجتماعی تأمین امنیت است. تفاوت فردی هم ایفای نقش می کند (چگونگی دنبال کردن دلبستگی از یک کودک به کودک دیگر فرق می کند، برخی در حضور مراقب راحت و ایمن و برخی مضطرب و ناایمن هستند). بالبی اشاره می کند که در نظریات دیگر هم به گونه ای به مسأله دلبستگی پرداخته شده؛ مانند روانکاوان و نظریه های یادگیری (مانند کلارک هال و اسکینر)، اما بالبی به آن ها ایراد می گیرد. می گوید روانکاوان نیاز ایمنی را ثانوی می دانند (مثلاً کودک تغذیه خود را از طریق ارتباط های من برطرف می کند).

نظریه های یادگیری نیاز به ارتباط و ایمنی را ناشی از یادگیری می دانند. یعنی سائق ثانویه مبتنی بر یک نیاز نخستین است. در نظریه هال (کاهش سائق) وقتی گرسنگی کودک به عنوان سائق اولیه ارضا می شود و این رخداد به دفعات تکرار شود حضور مادر به عنوان سائق ثانویه یادگیری و آموخته می شود. بنابراین نزدیک شدن به مادر که با رهایی از تنش مرتبط است، می تواند نوعی ارتباط یا دلبستگی بین کودک و مادر به وجود آورد.

در نظریه اسکینر، تعامل فعال کودک و مراقب (فعالیت کودک و تقویت مادر مثلاً از طریق لبخند زدن) ارتباط متقابل کودک و مادر را ایجاد کرده؛ تقویت و مستحکم می کند.

بالبی معتقد است که این نظریه ها مفهوم تقویت را بیش از حد وارد شکل گیری دلبستگی می کنند و دلالت ضمنی این نظریات این است که کودک به مادر تنبیه کننده دل نمی بندد، در حالی که کودکانی که به شدت از سوی مادران آزار می بینند باز هم به آن ها نزدیک می شوند و ابراز نیاز عاطفی به آن ها می کنند و این در خصوص حیوانات هم مشاهده شده. تنبیه و خشونت حیوانات یا مادران نسبت به فرزندان تنفر نخستین (در برابر تنفر ثانوی) می آفرینند اما کودک به رغم این تنبیه نخستین دست از علاقه و ارتباط و دلبستگی به مادر برنمی دارد.

 

مراحل واکنش های کودک به هنگام جدایی از مادر

– نخست، کودک اعتراض (protest) می کند؛ آنان می گریند و جیغ می کشند و هر شکل از مراقبت را رد می کنند.

– دوم، آنان وارد مرحله ناامیدی می شوند؛ ساکت و گوشه گیر و نافعال می شوند و به نظر می رسد که در یک حالت عمیق سوگواری (mourning) هستند.

– سرانجام، مرحله دل کندن (detachement) یا بریدگی روی می دهد. در جریان این مرحله کودک سرزنده تر است و ممکن است مراقبت پرستاران و دیگران را بپذیرد. کارکنان بیمارستان ممکن است بیندیشند کودک بهبود یافته است، اما یک جای کار درست نیست. هنگامی که مادر بازمی گردد به نظر می رسد که کودک او را نمی شناسد، کودک از او روی می گرداند و گویا همه علاقه خود را به او از دست داده است.

جدایی بین شش ماهگی و یک سالگی یعنی درست پس از آن که کودک دلبستگی برقرار کرده است، مخرب تر می باشد. برعکس پس از سن سه یا چهار سالگی، در حین چهارمین مرحله بالبی، ممکن است کمتر موجب ضایعه شود و این زمانی است که کودک بهتر قادر به تحمل غیاب مادر است و می تواند دلایل آن را درک کند (آینس ورث،۱۹۷۳. به نقل از کرین).

بالبی واکنش نسبت به جدایی را مبنای واکنش های ترس و اضطراب در انسان می داند. ترس از جدایی (یعنی از دست دادن حمایت) وابسته به ترسی است که در موقعیت های مختلف به وجود می آید، موقعیت هایی که حاکی از هیچ نوع خطری نیستند (ترس از تاریکی، ترس از یک محیط ناشناخته، ترس از یک حرکت ناگهانی). ولی وجه مشترک آن ها این است که وابسته به یک احتمال خطر فزاینده اند.

بنابر نظام بالبی هر نوع جدایی دارای پیامدهای کم و بیش آشکاری است:

– اگر این جدایی به صورت کوتاه مدت باشد، کودک می ترسد از این که دوباره مادر خود را از دست دهد و در او ترس از یک جدایی جدید تحول می یابد. این ترس یک واکنش غریزی است، از گرایش های ژنتیکی معینی سرچشمه می گیرد و علت وجودی آن در انسان اولیه، پایداری موجودیت وی بوده است و این نکته ای است که بقای نوع انسان آن را تأیید می کند. در عصر ما، ترس، فرد را به صورت غریزی به حالت «مترصد» نگه می دارد و وسیله حمایت محسوس و مؤثری است. بدون این ترس «زندگی انسان چندان عزیز نخواهد بود» و علی رغم نظر «فروید» که در اضطراب، کلید هر نوروزی را می بیند، به نظر بالبی این اضطراب وابسته به ترسی است که جزئی از تحول بهنجار و سالم هر فرد است.

– یا اگر این جدایی به صورت موقعیتی باشد که یک رفتار «دلبستگی دلهره آمیز» را القا کند، مثلاً هنگامی که مادر جسماً حضور دارد اما نسبت به نیازهای کودک خویش توجهی ندارد، هنگامی که مادر حضور ندارد اعم از آن که این عدم حضور موقت باشد (مدت کم و بیش قابل تحمل برحسب سن) و یا دائم (از دست رفتن و سوگواری)، هنگامی که مادر، کودک را در معرض تهدید به طرد قرار می دهد (ترک خانواده، تهدید به خودکشی)، یا به عبارت دیگر، هنگامی که کودک ماجراهایی از زندگی واقعی را تجربه کند که او را به ساختن الگویی دست نیافتنی از دلبستگی، رهنمون شوند، ناایمن می شود و با اضطراب و خشم تحول می یابد. خشم از یک طرف، به منزله سرزنشی است علیه آن چه به وقوع پیوسته، و از سوی دیگر، به منزله سعی در اجتناب از بروز چنین موقعیتی است.

 

سبک های دلستگی ایمن و ناایمن

 

دلبستگی ایمن و ناایمن در کودکی

سبک دلبستگی ایمن

اینزورث دریافت نوزادانی که سبک دلبستگی ایمن (style Secure and Autonomous Attachment) دارند، هنگام حضور منبع دلبستگی به طور مساوی به نیازهای اکتشافی و نزدیکی­‌جویی خود می‌­پردازند. این کودکان هرچند در زمان جدایی از مادر دچار پریشانی و بی‌­تابی می‌­شوند، اما تقریبا همیشه با بازگشت مادر، در آغوش او آرام می‌­گیرند. همچنین این کودکان همیشه در حضور مادر رفتارهای اکتشافی نشان می‌دهند و شروع به بازی و کنجکاوی در محیط جدید می‌کنند.

در حقیقت نوع ارتباط ایمن، منوط به مادر «حساسی» است که به سیگنال‌­ها و نیازهای هیجانی کودک پاسخ می­‌دهد. مادر ایمن، کودک را با ملایمت در بر می‌­گیرد، اما تنها زمانی که کودک نیازمند در آغوش کشیده شدن است.

در حقیقت این مادر، ریتم پاسخ‌دهی خود را با نیاز کودکش تنظیم می­‌کند، نه نیاز یا سرعت پاسخ‌دهی مطلوب خودش. در اصطلاح «مادر به اندازه کافی خوب»، بیشتر از همراهی اشتباه، حساسیت مادرانه نشانه می‌دهد. او بیش از اینکه کودک را هنگام نیازش به نزدیک شدن طرد کند، در مقابل این نیاز پذیرش نشان می‌دهد و بیش از از اینکه بخواهد کودک را کنترل کند، با او همکاری می‌کند.

کودک ایمن اغلب رفتارهایی دارد که حاکی از احساس درونی او از ارزشمندی خودش است. او احساس عاملیت (Omnipotency) در محیط دارد، می‌­تواند بین نیازهای هیجانی و شناختی تعادل برقرار کند و در طول رشد فهم از هیجانات خود و دیگری را توسعه دهد. همچنین امنیت در دلبستگی سبب شکل‌گیری نوعی اعتماد در رابطه نوزاد با والد می­‌شود که منجر می‌­شود او بتواند ظرفیت تحمل ناکامی‌­ها و تاخیر در ارضای نیازها را در خود رشد دهد.

 

سبک دلبستگی نا ایمن

در این سبک والدین یا همان مراقبین اولیه به دلیل نا آگاهی های فرهنگی و… با کودکان همدلی لازم را در شرایطی که به آن ها نیاز داشته اند نتوانستند به عمل آورند. مراقبین اولیه چنین کودکانی، یا بیش از اندازه مهربان و یا بیش از اندازه تنبیه گر بوده اند.

کودکان برای اینکه اینان مراقبین اولیه شان هستند و نیاز اولیه شان را بر طرف می سازند، نمی توانند بگویند پدر و مادر من بد بوده اند؛ و این باور در ذهنشان ایجاد می شود که اگر من با آنها مخالفت کنم کسی را ندارم که نیاز اولیه ی مرا برطرف کند و ذهنش به این باور می رسد که پس خودش بد است.

خاطرات و تجارب ناخوشایند، آنقدر تکرار می شوند  که به این باور می رسد که من انسان شایسته ای نیستم و این پیش نویس تبدیل به اعتقاد راسخ در او می شود که من انسان ارزشمندی نیستم.

مراقبین اولیه، معرف این بودند که جهان هستی پر از خشم و ناخشنودی است. بعد از هر خنده، گریه و بعد از هر موفقیت، شکست است و آدم هایش قابل اعتماد نیستند. جهان هستی قابل اعتماد نیست پس من هم قابل اعتماد نیستم. اگر من قابل اعتماد نیستم پس هیچ وقت نمی توانم تصمیم گیری قوی داشته باشم.

چنین فردی نمی تواند با کسی صمیمی شود. به کسی که به او محبت می کند می چسبد و دست به کنترل گری آن فرد می زند، طوری که آزادی آن فرد را تحت الشعاع قرار می دهد. این فرد انسان غیر متعادلی می شود. به یک ظرف نیازش آنقدر می پردازد که ظرف های دیگرش خالی می ماند. گاهی تسلیم می شود و به یک انسان منزوی تبدیل می شود، و او را در فاز ذهنیت بی تفاوت می برد و می خواهد فراموش کند که در یک چنین جهانی آفریده شده است؛ بنابراین به سیگار و الکل و چیزهای دیگر رو می آورد و نسبت به اطراف و جهان پیرامونشان بی تفاوت می شود.

 

سبک دلبستگی ناایمن اجتنابی/دفاعی یا نادیده‌انگار

در کودکانی که سبک دلبستگی اجتنابی (Avoidance, defended, dismissing Attachment style) دارند، جدا شدن از مراقب اغلب آسان است و تمرکز آن‌ها بر رفتارهای اکتشافی است. آن‌ها زمانی که مادرشان محیط را ترک می‌­کند، واکنش هیجانی نشان نمی‌­دهند. ممکن است این عدم به‌هم‌­ریختگی به اشتباه آرام بودن یا اجتماعی بودن نوزاد تلقی شود، اما مطالعات نشان می‌­دهند که در این کودکان نیز نشانه‌­های فیزیولوژیک اضطراب و تنش از قبیل ضربان قلب در زمان غیاب مادر، به اندازه همسالان دیگر افزایش می‌­یابد و صرفا بروز بیرونی وجود ندارد یا خفیف است. اینزورث دریافت که بی­‌تفاوتی ظاهری در کودکان اجتنابی، نوعی سازگاری دفاعی است.

به نظر می‌­رسد الگوی جدایی از مراقب، به طور تکرار شونده­‌ای برای این کودکان وجود داشته و سبب شده کودک نتیجه بگیرد که روی آوردن به مراقب جهت آرامش و مراقبت، پاسخی در بر نخواهد داشت و به نوعی این نیازش را سرکوب کرده است. مراقب کودک اجتنابی به طور واضح، رفتارهایی نشان می‌­دهد که دعوت کودک به ارتباط را پس می‌­زند و هنگامی که کودک هیجانات منفی مانند خشم یا غم نشان می‌دهد، والد عقب­‌نشینی می‌­کند.

بازداری از نشان دادن احساسات، عدم میل به تماس فیزیکی و تندی با کودک در زمانی که هیجانات منفی دارد، همه از نشانه‌های مادری هستند که سبک ناایمنی اجتنابی را در کودکش ایجاد می­‌کند. گویی که این مادر به جای دربرگرفتن کودک و نوازش او، او را شل و به اجبار در بازوانش می­‌گیرد.

این والد اغلب دید بزرگسالانه به نیازها و جهان کودک دارد و احساسات کودک را بر اساس نیازهای درونی خودش تغییر می‌دهد. کودکان اجتنابی در آزمون اغلب پس از بازگشت مادر، رفتارهای نزدیکی­‌جویی نشان نمی‌­دهند. به نظر می‌­رسد برای این کودکان، سرکوب احساسات و تمرکز بر جنبه‌­های شناختی، نشانه‌­ای از قدرت و کنترل بر محیط تلقی می‌­شود.

 

سبک دلبستگی ناایمن دوسوگرا/مقاوم و دل‌مشغول

کودکان دوسوگرا، نوعی دل­مشغولی با حضور دائمی مادر دارند و زمانی که باید محیط را به طور آزادانه اکتشاف کنند و مشغول به بازی شوند، دائما مشغول چک کردن مادر هستند. هنگام جدایی از مادر، به‌هم‌­ریختگی بیش از حد نشان می‌­دهند و این پریشانی حتی پس از بازگشت مادر و در آغوش او ادامه می­‌یابد. نوع ارتباط کودک پس از بازگشت مراقب، همراه با نوسانات خشم است که هدفش ارتباط با مراقب و همزمان، طرد او است. انگار زمانی که مادر برمی‌گردد همچنان کودک دل‌مشغول و مضطرب از نبودِ اوست و نمی‌­تواند حضور مادر را جهت آرامش­‌بخشی درک کند.

مادر کودک دوسوگرا اغلب والدی پیش­‌بینی‌ناپذیر و گهگاه از نظر عاطفی غیرقابل دسترس است. بسیاری از اوقات این مادر به دلیل چسبندگی بیمارگون کودک به خودش، مجبور است او را با گول زدن یا تهدید و تنبیه جدا کند و همین مسئله پیش‌­بینی‌ناپذیری والد را برای کودک افزایش می‌­دهد. این والدین اغلب خود دچار مسائل اضطرابی و به‌هم‌­ریختگی‌های درونی هستند و از بیرون به نظر می­‌رسد خود را برای تعامل و کنترل کودکشان ناتوان می­‌بینند. این مادر حضور فیزیکی دارد و نشانه‌های پریشانی کودک را درک می­‌کند، اما در عمل رفتار او در جهت رفع احساس عدم امنیت کودک بی‌­فایده است.

پارادوکس عجیبی که در رفتار والدین دوسوگرا وجود دارد این است که در عین حال که از چسبندگی کودکشان کلافه هستند، اما در عمل در بسیاری از موقعیت‌­ها، دور شدن کودک از قلمروی نظارتی‌­شان و بروز رفتارهای اکتشافی و استقلال کودک از آن‌ها، باعث اضطراب و پریشانی شدید در والد می‌­شود. والدین کودکان دوسوگرا رفتار استقلال­‌طلبانه در کودک را نشانه طرد محبت خود می‌­دانند.

 

سبک دلبستگی ناایمن سازمان نایافته/ترومای حل نشده

در مطالعات بعدی که توسط پژوهشگرانی مانند ماری مِین و سولومون (Main & Solomon) (1990) انجام شد، طبقه­‌بندی جدیدی به سبک­‌های ناایمن دلبستگی اضافه شد که به سبک دلبستگی ناایمن سازمان نایافته شناخته شده است.

ماری مین در مطالعاتش مشاهده کرد که در آزمون وضعیت ناآشنا، گروهی از نوزادان رفتارهای غیرقابل توجیهی نشان می‌دهند که در هیچ‌­یک از طبقه‌­بندی­‌های قبلی قرار نمی‌­گیرد. برای نمونه برخی از نوزادان زمانی که مراقب ترکشان می‌­کند، حالتی از بهت­‌زدگی یا رفتارهای عجیب‌وغریب نشان می‌دهند: دور خود می­‌چرخند، حرکات کلیشه‌­ای دست یا سر نشان می‌دهند یا پس از بازگشت مراقب به سمت او می‌­دوند، اما ناگهان در جا خشکشان می­‌زند، خود را زمین می‌­اندازند، پشت چیزی پنهان می‌­شوند یا با دست دهان خود را می‌­پوشانند.

مین بیان کرد که این گروه از نوزادان بین رفتار نزدیکی­‌جویی و اجتناب سرگردانند. آن‌ها در عین حال که نیاز به امنیت و دلبستگی را حس می­‌کنند، از مراقب خود می­‌ترسند. نوع ترسی که این نوزاد نشان می‌­دهد در حقیقت پیش­‌زمینه‌­ای برای بروز خشم‌­های ادراک نشده و نامتعادل در بزرگسالی است.

مراقبِ کودکی که سبک دلبستگی سازمان نایافته (Disorganized, unsolved trauma Attachment style) دارد، اغلب به علت آسیب، فقدان یا ترومای حل نشده در جهان درونی­‌اش، خود نیز ترسیده و در نتیجه برای نوزادش ترساننده است. به دنبال آن، چنین نوزادی هم درگیر یک پارادوکس حل نشدنی ­‌است که در آن کسی که باید منبع تامین امنیت و مراقبت باشد، همزمان منبع ترس و اضطراب نیز هست.

این نوع سبک دلبستگی، اغلب در محیط­‌هایی شکل می­‌گیرد که سردرگمی و آشفتگی زیادی وجود دارد و یا خانواده­‌هایی که در آن‌ها مشکلاتی مانند فقر، مصرف مواد، مشکلات روان‌پزشکی، سوگ، تروما و فقدان‌های حل نشده در کودکی والد یا سابقه سوءاستفاده جسمی یا جنسی والد وجود داشته است. هرگونه راهبرد برای تعامل با این والدین بی­‌اثر است، چون عنصر «پیش‌بینی‌پذیری» در مراقب وجود ندارد و نوع تعامل والد بین خشونت و محبت دائما متغییر است.

کریتندن (Crittenden-2006) در مدل داینامیک مادرانه‌­ای که ارائه داد، این سبک دلبستگی را نوعی مکانیزم خودمحافظتیِ آموخته شده در تعامل با والد دانست و آن را به عنوان ترکیبی از راهکارهای سبک ناایمن دوسوگرا و سبک ناایمن اجتنابی معرفی کرد.

 

تأثیر دلبستگی در روابط

 

دلبستگی چگونه در روابط ما تأثیر می‌گذارد؟

طبق مدل فعال شدن و کارکرد نظام دلبستگی در بزرگسالی، سیستم دلبستگی زمانی فعال می‌شود که فرد احساس تهدید می‌کند. در پاسخ به تهدید، فرد تلاش می‌کند چه به طور فیزیکی و چه نمادین، به منبع دلبستگی نزدیک شود.

بزرگسالان نیز در صورت مضطرب بودن سعی می‌کنند به چهره‌های دلبستگی نزدیک شوند. اگر چهره‌ی دلبستگی در دسترس و پاسخگو باشد، استرس و درماندگی کاهش می‌یابد و اگر در دسترس نبوده و یا به اندازه کافی پاسخگو نباشد، ناامنی دلبستگی بالا می‌رود و درماندگی شدت می‌یابد.

اینجا فرد دو گزینه دارد که انتخاب یکی از این گزینه‌ها بستگی به این دارد که آیا شخص فکر می‌کند نزدیکی به چهره دلبستگی امری ممکن است یا خیر: راهبرد غیرفعال کردن و راهبرد بیش‌فعالی.

غیرفعال کردن به معنی دور کردن خود از تهدید است و در عین حال نادیده گرفتن نشانه‌هایی که به آن‌ها می‌گوید باید درصدد جلب حمایت یا آسایش از منبع دلبستگی باشند.

بیش‌فعالی نیز به معنای تشدید فعالیت جست‌وجوی امنیت و جلب توجه منبع دلبستگی است. در اصطلاح به راهبرد اول راهبرد «اجتنابی» و به راهبرد دوم «اضطرابی-دوسوگرا» گفته می‌شود.

افراد در ارتباط با مراقب، به «مدل‌های کاری درونی» دست می‌یابند. مدل‌های فعال درونی، نقشه‌ای کلی برای عملکرد فرد در موقعیت‌هایی است که نیاز دلبستگی را فعال می‌کند. در واقع شیوه دلبستگی ما با مراقب اصلی، مانند موسیقی پس‌زمینه در طول داستان زندگی، مدام در حال نواخته شدن است، گاهی با شدتی بیشتر و گاهی کمتر. به فراخور داستان، گاهی ریتم‌ها نیز تغییر می‌کنند اما مایه و پایه همانی است که بود.

رابطه یک فرد با مراقب اصلی‌اش در کودکی، دنیا را برای او به شیوه خاصی ترسیم و تعریف می‌کند و تعریف و تصویر اولیه همیشه قوی‌ترین تأثیر ذهنی را بر جای می‌گذارد. اینکه «مراقبت» چیست و چگونه است، «من» در رابطه با مراقبم که هستم و چگونه‌ام، «مراقب» کیست و قرار است چه کند، هر پرسش دیگری که به «دلبسته شدن» و «انتظار از رابطه» مرتبط باشد، برای پاسخ داده شدن، به این تصویر و این تعریف وابسته است؛ از جمله «روابط رمانتیک» و «ایفای نقش مراقب».

 

دلبستگی در بزرگسالی

از سال ۲۰۱۵، سال‌های بین ۲۵ تا ۴۴ سالگی، سنین بزرگسالی در نظر گرفته شد. بزرگسالی دوره‌ای است که به اعتقاد اریکسون، فرد در آن با تکلیف «صمیمت» مواجه می‌شود. به معنای دیگر، در این دوره سنی، یک شخص احتمالا در صورتی احساس رضایت می‌کند که مطمئن شود قادر به برقراری روابط صمیمانه عاطفی است و توانسته است به نوعی از رابطه عاطفی نزدیک دست یابد که برایش آرامش و رضایت خاطر به همراه می‌آورد.

بنابراین می‌توان گفت بزرگسالی با فعالیت نظام دلبستگی عجین است و پرداختن به این مفهوم، امری اجتناب‌ناپذیر و اساسی است. در این بین و در کشاکش پرداختن به تکلیف اساسی این دوره، خاطرات خودآگاه و ناخودآگاه ما از دلبستگی و روابط عاطفی اولیه، بیش از هر زمانی خودنمایی می‌کنند، باعث می‌شوند عاشق، وابسته، نزدیک یا دور شویم و این‌گونه تصویر اولیه را بارها و بارها تکرار کنیم.

 

الگوی رفتاری افراد با سبک‌های دلبستگی در روابط عاطفی

الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی ایمن

ایمنی دلبستگی در رابطه یعنی «هیچ‌چیز آنقدرها هم ترسناک نیست» چون «دنیا جای امنی است و آدم‌ها نمی‌خواهند آسیب برسانند». افراد ایمن طبق مدل کاری درونی خود می‌دانند که چهره‌های دلبستگی در دسترس هستند و به راحتی از این منابع جهت آسایش و حمایت استفاده می‌کنند. برای چنین فردی رابطه معنای آرامش و اطمینان را به همراه دارد. بنابراین، حفظ فردیت خود و احترام و فردیت طرف مقابل، درک عواطف و هیجاناتی که در بطن رابطه به وجود می‌آیند، پذیرش اینکه رابطه می‌تواند فراز و فرودهایی داشته باشد که هیچ‌کدام نه نشانه‌ای برای بریدن و نه هشداری پیش از طرد شدن است، برای این فرد ممکن است.

برای این فرد رابطه، معنا و مفهومی عاطفی دارد؛ عشق مبنای آن است و احترام و تعهد اجزایی جدانشدنی از آن، احترام به فردیت و فضاهای شخصی و تعهد به فراهم آوردن هر آنچه برای عاشق بودن و عاشق ماندن لازم و ضروری است. در رابطه با این افراد، شریک عاطفی، فرزند و یا یک دوست نزدیک احساس می‌کند برای عشق ورزیدن، صحبت درباره خود و تجربیاتش، رفتن و برگشتن، عشق ورزیدن و رنجیدن، ابراز عشق و خشم، آزاد و تصمیم‌گیرنده است؛ می‌داند که هر چیزی در این رابطه می‌تواند به بحث گذاشته شود، مورد اختلاف باشد و در همه حال دوست می‌دارد و دوست داشته می‌شود.

 

سبک دلبستگی نا ایمن

 

الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی اضطرابی-دوسوگرا

افراد اضطرابی سرنخ‌های دلبستگی را تشدید شده می‌بینند و به شدت به دنبال منبع دلبستگی برای کاهش استرس و درماندگی و افزایش حمایت می‌گردند. اضطرابی‌ها فکر می‌کنند که منبع دلبستگی قابل اتکا نیست و فقط در صورتی حمایت لازم را فراهم می‌کنند که تلاش فرد به اندازه کافی دراماتیک و تشدید شده باشد.

دلبستگی اضطرابی در اثر دسترسی منقطع و غیرمداوم به مراقبت، بنا شده است. آن‌ها آموخته‌اند سیستم دلبستگی را بیش از حد فعال نگه دارند. برخلاف اجتنابی‌ها که دلبستگی را مورد غفلت قرار می‌دهند، اضطرابی‌ها به دنبال حمایت هستند و رفتارهای حمایت‌طلبانه اغراق شده نشان می‌دهند. رابطه عاطفی برای یک فرد با دلبستگی اضطرابی، ممکن است شبیه مأمنی برای پناه بردن از هرگونه ترس، تنهایی و آسیب باشد. مراقبت برای او می‌تواند معنای «همیشه بودن» و «در هر حالی تنها به من اندیشیدن» داشته باشد.

در بسیاری از موارد، او سعی می‌کند به آن شکلی درآید که خواسته معشوق است، همانی باشد که او می‌خواهد و می‌طلبد، چرا که ترس رها شدن و دوست داشته نشدن از هر رنجی برای او دردناک‌تر است. واکنش این افراد به هر چیزی که نشانه طرد شدن، رنجش، دوری یا فاصله باشد، شدید و گاهی تعجب‌آور است. یک فرد ایمن در چنین رابطه‌ای ممکن است حس «خفه شدن» داشته باشد، احساس اینکه نمی‌تواند فضایی برای خودش بیابد و باید مدام مراقب و گوش به زنگ احساسات شریکش باشد.

 

الگوی رفتاری افراد با سبک دلبستگی اجتنابی

افراد با سبک دلبستگی اجتنابی آموخته‌اند که منبع دلبستگی در دسترس نیست و حمایت‌طلبی را قطع می‌کنند. در بزرگسالی نیز برای آن‌ها «عشق، مسئله نیست» و «کارکرد، مهم‌ترین مؤلفه زندگی است». این احساسات و پیام‌ها مدام از یک فرد اجتنابی به جهان اطراف مخابره می‌شود. در رابطه نزدیک، ممکن است داشتن فضای شخصی اهمیتی بیش از اندازه داشته باشد.

به اشتراک گذاشتن احساسات یا صحبت درباره آن‌ها یا حتی ابراز آن‌ها به هر نحوی، برای او کار چندان مطلوب و متداولی نیست. به طور مثال ممکن است در نتیجه ابراز خشم شریک عاطفی که از کمبود عواطف یا عشق به وجود آمده است، فرد اجتنابی پاسخ دهد: «واقعا نمی‌فهمم چه اشکالی وجود دارد! ما همه‌چیز داریم؛ تحصیلات، کار و درآمد خوب و فرزندان سالم و باهوش!». یک مراقب اجتنابی وقتی همراه‌تر است که فرزندش در حال کاوش و بررسی اطراف است، سؤال می‌پرسد و یا معمایی را حل می‌کند، در مدرسه نتایج خوبی می‌گیرد و هوشمندانه عمل می‌کند.

در عوض گریه کردن یا خشمگین شدن برای این مراقب «لوس» یا «بی‌معنی» به نظر می‌رسد؛ چرا که اساسا، اولویت با رفتار درست و منطقی است و نه هیجانات و احساسات. این مدل کاری درونی، حاصل تنها ماندن با هیجانات و سرکوبی آن‌ها است.

یک فرد اجتنابی در رابطه با مراقبان اولیه‌اش نیز چیزی شبیه به همین الگو را تجربه کرده است، در نتیجه ممکن است او از حس کردن، شناسایی و نام‌گذاری هیجاناتش ناتوان باشد؛ چرا که این مهارت، مهارتی است که مراقب به صورت ناهشیار و خودکار در فرزندش به وجود می‌آورد. در نتیجه‌ی دریافت نکردن چنین مهارتی از سوی مراقب اصلی، برای یک فرد اجتنابی فهم هیجانات در دیگری، ابراز کردن و صحبت کردن درباره آن‌ها کاری دشوار می‌نماید.

 

الگوی رفتاری افراد با دلبستگی سازمان نایافته

فرد با این سبک دلبستگی، تروماهایی تجربه کرده است که پردازش نشده‌اند. تفاوت این سبک با سبک‌های دیگر این است که دیگر سبک‌ها می‌توانند زمینه‌ساز اختلالات روانی باشند، در حالی که این سبک، به خودی خود اختلال محسوب می‌شود؛ چرا که این افراد اساساً در ایجاد و حفظ ارتباط‌ دچار مشکل هستند و اتفاقات می‌توانند تماماً و تنها در ذهن آن‌ها رخ بدهند و لزوما نیازی به محرک بیرونی برای آشفتگی ندارند.

این افراد در محیط‌های به شدت آسیب‌زا مانند فقر، سوءاستفاده‌ی جسمی و جنسی و اعتیاد قرار گرفته‌اند و گویی تمامیت جسمی و روانی آن‌ها مورد هدف قرار گرفته شده است. در ارتباط با دیگران، هر لحظه و در هر موقعیت به شکلی متفاوت ظاهر می‌شوند، نسبت به طرف مقابل احساساتی دوگانه دارند، گاهی نزدیکی‌جو و گاهی اجتنابی عمل می‌کنند و این تغییرات، از الگویی مشخص و قابل پیش‌بینی تبعیت نمی‌کند.

این افراد مهارت‌های اجتماعی کافی ندارند و قادر به شناخت خود و دیگری نیستند و به اصطلاح «خودبیگانه» هستند؛ به این دلیل که تجارب آن‌ها از خودشان جداست ولی در درون آنها وجود دارد. یعنی این افراد نمی‌توانند تجارب را معنا کرده و جزئی از خود کنند، اما از طرفی تأثیر ناهشیار تجارب تروماتیک آن‌ها همچنان به قوت خود باقی است.

بنابراین فرافکنی (نسبت دادن آسیب به دیگران) در این افراد بسیار وجود دارد، تفکر صفر و صدی و دوپاره‌سازی در آن‌ها بسیار قوی است؛ به این شکل که تا زمانی که شخص مقابل پاسخگوی نیاز روانی این افراد باشد، رابطه بی‌نهایت باکیفیت خواهد بود، اما به محض اینکه این شخص احساس کند فرد مقابل نیاز او را پاسخ نمی‌گوید، به شیوه‌ای که گاهی بسیار دور از ذهن و انفجاری است، او را از خود می‌راند. شخصیت‌های نمایشی و مرزی دارای این دسته از سبک دلبستگی هستند.

 

انتقال بین نسلی دلبستگی

 

انتقال بین نسلی دلبستگی

پژوهش‌های بالینی و تجربی به دنبال یافتن تأثیرات بین نسلی ترومای دلبستگی هستند و تأیید کرده‌اند که این تأثیرات بیش از آن است که سابقاً تصور می‌شد.

فریبرگ (Fraiberg) (1975) در باب تأثیر گذشته در نظام مراقبتی می­ گوید: «در هر مراقبتی، ارواحی وجود دارند؛ مشاهده‌گرانی که از دنیای فراموش شده ما با والدین می‌آیند، مهمانان ناخوانده… حتی در خانواده‌ای که افراد مهم آن با ثبات و قوی هستند، [خاطرات] مزاحمی از گذشته والدین می‌توانند وارد شوند و چرخه جادویی در یک لحظه تکرار شود و والدین و کودک خودشان را درمی‌یابند، درحالی‌که یک احساس از زمانی دیگر و فردی دیگر آمده و درونشان فعال شده… بعضی دیگر از خانواده‌ها کاملا توسط آن ارواح احاطه شده‌اند. مزاحمین از گذشته، اکنون از طریق اعمال سنت‌ها و حق مالکیت، در مراقبت آن‌ها حضور دارند. این خودش را در دو یا چند نسل نشان می‌دهد، درحالی‌که آن‌ها هیچ‌کدام از ارواح را عامدانه دعوت نکرده بودند که ماندگار شوند و تراژدی‌ها را در خانواده تکرار کنند.»

با این وجود، فریبرگ همچنان معتقد است «تاریخ، لزوما [همان] سرنوشت نیست.» داده‌های بالینی و جمعیت‌شناختی نشان می‌دهد تعداد قابل توجهی پدر و مادر وجود دارند که در کودکی با خشونت، فقر و مرگ روبه‌رو شده‌اند، با این حال باعث تخریب رابطه­ خود با فرزند و فرزندشان با خود نشده‌اند.

طبق پژوهش‌ها، مواردی مثل ترمیم دلبستگی و یا آگاهی به خلأهای آن با کمک گرفتن از حادثه‌ای در زندگی که جهان‌بینی فرد را دگرگون ساخته است، قرار گرفتن در رابطه‌ای امن یا شرکت در جلسات روان‌درمانی، همگی راه‌هایی ممکن برای شکستن چرخه دلبستگی‌های ناایمن در نظر گرفته می‌شوند.

کلینیک فرزانش

کلینیک روانشناسی فرزانش با هدف ارائه خدمات روانشناسی در دو حیطه درمان و آموزش، کار خود را آغاز نموده است. هدف ما بهبود نگرش ذهنی، بالا بردن سطح سواد عمومی و توانمند ساختن افراد از طریق آموزش تخصصی می باشد و همواره به ارتقای کیفیت خدمات ارائه شده می اندیشیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا